خب امتحان تاریخ ادبیات رو دادم و خوب پیش رفت!

پنج دقیقه قبل امتحان یهو قاطی کردم از سر و صدای خونه و گریه کنان رفتم تو حیاط کنار سوسک مرده ها نشستم و تازه دیدم عه یکی از پی دی اف های امتحان رو نمی تونم دان کنم. دو دقیقه مونده به امتحان تو گروه خواهش کردم یکی دوباره پی دی اف رو بفرسته و همینطور که داشتم آب دماغم رو پاک می کردم و پی دی اف رسید و امتحان هم خوب پیش رفت.

شاید باورتون نشه اما تو حیاط هم نتونستم یه ساعت تنها باشم و هی میومدن و می‌رفتن.

باور نمی کنید چه قدر از قافله درس و امتحان عقبم اما باید بگم امشب یهویی فهمیدم که فردا امتحان پایان ترم دارم که اگه اتفاقی نمی فهمیدم صبح رو با خیال راحت می خوابیدم.

امروز داشتم به همکار جدیدم تو بخش کودک می‌گفتم من خیلی آدم اجتماعی ای نیستم که یهو پرید وسط حرفم گفت نیستی؟؟ من سه روزه اومدم اینجا و کلی با هم دوست شدیم. حس می کنم خیلی وقته اینجام. تو خیلی آدم سازگار و اجتماعی ای هستی.

پیش خودمون بمونه حرفش حس خوبی بهم داد.

رفتم تو برچسب قفسه کتاب و داشتم معرفی کتاب هایی که نوشته بودم رو می خوندم. چه حیف که تو این زمینه کم کار شدم. برای منی که حافظه ماهی دارم این معرفی ها خیلی خوبه. حداقل خودم بهشون رجوع می کنم و می فهمم چی خونده بودم. کاش دوباره شروع کنم به نوشتن.

عصری اومدم یه چرت بزنم یه خواب شخمی تخیلی دیدم که صدتا فیلم تخیلی رو می‌ذاشت تو جیبش. دانشگامون یه جای جادویی وحشتناک بود. بعد من یه لحظه رفته بودم تو حیاطش یه غلطی بکنم_اصلا یاد نیست چیکار داشتم_ بعد از گذروندن کلی مسیر ترسناک اومدم یه لحظه عینکم رو دربیارم و یه نفس راحتی بکشم که شیشه های عینک موندن رو صورت و دسته های عینک توی دستم. حالا یه موجود عجیب و ترسناک یه چیزی مثل یه حلزون بدون خونه ش تو سایز خیلی بزرگ چسبیده بود به دسته های عینکم. من تو کل خواب داشتم خودمو از دست اون موجود چسبناک زشت نجات میدادم و این در حالی بود که هر آسیبی که به اون موجود می رسید باعث می شد کلی مورچه ی بزرگ ازش بیرون بزنه و به تنم حمله کنه.

آه که چه قدر خواب مزخرفی بود. اما جدی یه سکانس تخیلی خوب از توش درمیومد!

امروز که بعد دو هفته یه روز کامل خونه بودم و دوباره یادم اومد که خونه موندن و زندگی بدون کار چه شکلیه؛ خیلی خوش‌حالم که کار دارم. خیلی خوش‌حالم که محیط کارم رو دوست دارم. خیلی خوش‌حالم که همکارام آدمایی هستن که بودن در کنارشون بهم حس خوبی می‌ده. درسته حقوقش زیاد نیست و شاید خیلی هم به سر وقت پرداخت نشه اما به هرحال فعلا بهترین گزینه برای منه و باید بگم کارم رو دوست دارم. حتی اگه هرشب از خستگی غر بزنم بازم دوسش دارم.

وقتی دو هفته رو بدون تعطیلی هر روز کار کردم و تازه نصفشم فول تایم بودم، امروز که تعطیل بودم نباید همه‌ش تو خونه می‌گذشت. واقعا نباید اینطور می‌بود. خیلی دلم گرفت. کل رو روز یا خوردم یا خوابیدم. و تنها کارهای مفیدم حموم رفتن و یه خورده تمرین سه تار بود.

پ.ن: برای امتحاناتم که از هفته آینده شروع میشه اصلاااا آماده نیستم. به عبارتی مغزم خالیه و حتی برای بعضی درسا جزوه هم ندارم.

دیگه چه خبر؟ امروز فروشگاه غلغله بود. در آن واحد باید جواب چند نفر رو می دادم. سختی ماجرا اینجاست که تو بخش کتاب مدام ازت سوال می پرسن. اونم کتاب کودک و نوجوان! گاهی میگن این کتاب کلمه بد نداره؟ یعنی توقع دارن تو تک تک کلمات تمام کتاب ها رو خونده باشی! اگه بدونی چه قدر حرف زدم امروز. تو بخش کودک و نوجوان مدام باید توضیح بدی. توضیح درباره گروه سنی، درباره سبک کتاب ها، درباره ی اینکه هر بچه سلیقه ش با بچه های دیگه متفاوته و باید بدونید چه ژانری دوست داره، درباره اینکه گروه سنی یه چیز کلیه و بعضی بچه ها می تونن گروه سنی بالاتر رو بخونن و بعضیا باید پایین تر رو بخونن. درباره ی همه چی. الان که مثل قدیم نیس چارتا کتاب داستان باشه. کلی کتاب داریم تو حوزه کودک و نوجوان. میان میگن رمان نوجوان می خوام. میگم برای چند سال؟ میگن همین نوجوان دیگه‌. خب فرق داره عزیز من. دوازده ساله هم نوجوانه، شونزده ساله هم نوجوانه. همه ی اینا رو باید توضیح بدی و تهش چندتا کتاب میارن جلوت و میگن از نظر شما از کدوم بیشتر خوشش میاد و اینجا همون لحظه ایه که دلم می خواد سرمو بکوبونم به دیوار اما خب کظم غیظ می کنم. 

امروز سرکار پریود شدم. ناهار درست و حسابی هم نخورده بودم ساعت ۸ شب دیگه از ضعف داشتم غش می‌کردم. هم درد داشتم هپ گرسنه ام بود. مشتری هم امقدر زیاد بود یه لحظه نمی تونستم از بخش خارج شم و برم کسی رو صدا کنم بیاد جام. از همون بالا( بخش من یه جورایی طبقه بالا میشه) به همکارم گفتم آقای الف یا آقای غ هستن؟ یه نفرو صدا کن پنج دقیقه بیاد بالا. آقا الف اومد حالا تا می خوام لیوانمو بردارم و برم اشپزخونه ده نفر سوال پرسیدن. تند تند جواب همه رو دادم و دارم می رم پایین آقای الف میگه ببین این سوالایی که اینا پرسیدن من جواب هیچ کدوم رو بلد نبودم لطفا زودتر بیا. گفتم یه چایی می خورم زود برمی‌گردم.

رفتم آشپزخونه آقای خ _سرپرست بخش تحریر_ نشسته بود تا چایی بریزم یه سره غر زدم: چه قدر شلوغه امشب، روز دختر دیگه چیه. گفت حالا خرید هم می‌کنن؟ گفتم کودک رو که خالی کردن. نشستم چاییم رو خوردم و موقع رفتن دستم خورد ظرف قند افتاد رو زمین:') خدای من، من استاد خرابکاری ام. تا حالا یه شاخ یه گوزن چوبی دست‌ساز و در یه پاگ رو شکوندم تو فروشگاه. خداروشکر شاخ گوزنه قابل چسب زدن بود. خوبه مسوول بخش گالری نیستم:/ قندایی که ریخته بود هم آقای خ گفت تو برو اشکال نداره من درست می‌کنم و از اونجایی که می دونستم اقای الف وسط مشتری ها  کلافه شده قبول کردم و سریع از آشپزخونه اومدم بیرون. البته یه دلیل دیگه هم داشت. می ترسیدم اگه بیشتر بمونم بیشتر گند بزنم!

خلاصه این چند هم به خاطر مناسب روز دختر و هم به خاطر تخفیفی که داشتیم خیلی خیلی شلوغ بود. فقط منتظرم این تحفیف تموم و شه و بخش یه خورده خلوت شه. قفسه ها ترکیده انقدر که مشتری ها هم می زنن کتابا رو و به سرجای خودش گذاشتن هم که کلا اعتقادی ندارن. 

دیگه چی؟ دیگه اینکه چندتا کتاب برای خودم و کلیییی کتاب برای پسرچه خریدم تو این چند روز اخیر. خودم واسه کتابایی که برای پسرچه خریدم بیشتر ذوق دارم. چه تصویر سازی هایی دارن! آدم کیف می‌کنه. 

اره خلاصه. دیگه چه خبر؟

خوبه با همه مشکلاتی که دارم حداقل اطرافیانم تو گوشم نمی‌خونن: ازدواج کن..ازدواج کن. 

 خیلی از دوستام این مشکل رو دارن. واقعا زشته. چطور به خودتون اجازه می‌دین درباره‌ی یکی از مهم ترین و خصوصی ترین اتفاق های زندگی یه فرد مدام نظر بدین؟ اینکه یه نفر بخواد ازدواج کنه یا نکنه. اینکه تو چه سنی می خواد می خواد ازدواج کنه. اینکه با چه کسی می خواد ازدواج کنه به خودش ربط داره نه به شما.

امشب تمام رشته های مغزم بهم گره خورده بود. حالت خسته، عصبی، ناراحت و مستاصل رو باهم تصور کنید. دو ساعت تمام اشکام سرازیر می‌شد و نمیدونستم به چی فکر کنم و چیکار کنم. ولی یه رفیق از راه دور تونست این گره رو باز کنه. آروم آروم. با حرفاش. با شنیدن حرفام. با بودنش. یه رفیق که شاید تو خیلی چیزا فرق داشته باشیم. شاید خیلی دور باشیم‌. اما به هر حال رفیقه. و میدونه کی باید به دادت برسه.

راستش الانم که بیدارم بیشتر واسه اینه که می‌ترسم بخوابم و یهو حالت تهوع بگیرم!

راستش استفراغ خط قرمز من تو بیماری هاست. هزار جور درد و انواع درمان رو تحمل کردم و میکنم اما همیشه از اینکه یه وقتی حالم بد شه و بالا بیارم می‌ترسم و استرس می‌گیرم:/

حس انزجار دارم نسبت به این قضیه. حالا انگار بقیه خوش‌شون میاد! :/

امشب دو ساعت مونده به تعطیلی فروشگاه یهو احساس کردم دارم بالا میارم تند تند از پله های بخش رفتم پایین و دوییدم سمت دستشویی اما خوشبختانه اتفاقی نیافتاد. اما حسش همچنان بود. تا چند دقیقه توی دستشویی ایستادم. ضعف کرده بودم. دستام می لرزید. تا قبلش خوب بودم. امروز دو شیفت بودم و خیلی هم کار داشتم. چندتا جعبه بازی فکری رسیده بود که باید تو قفسه ها می چیدم. خسته شده بودم اما حالم بد نبود. یهو اینطوری شدم. بعدشم تا آخر حالم یه طوری بود. آخر وقت یکی از همکارام قیمت یه بازی رو پرسید وقتی داشتم تو قفسه می‌گشتم همه ش نفس نفس می‌زدم و دستم می‌لرزید. گفت چرا انقدر استرس داری؟؟ گفتم استرس نیست، حالم بده. واقعا یه لحظه دلم می خواست فرار کنم از همه چیز و برم تو یه اتاق تنها بشینم و چشامو ببندم.

خب دوستان

من برای بار دوم خاله شدم:))

چطور پول دارید و حوصله تون سر می‌ره؟ منظورم اون خیلی پولدارا هم نیست. منظورم همین آدمای عادیه که خودشون اصلا نمی‌دونن پولدارن اما خب چون این یه مسئله‌ی نسبیه من از جانب خودم و امثال خودم میگم که هستن. من اگه قد شما پول داشتم که چارتا کلاس خصوصی و باشگاه ثبت نام کنم و تو خرج وسایلش نمی‌موندم اصلا اینطوری سرکار نمی‌رفتم. می‌رفتم کلی هنر یاد می‌گرفتم. ورزش می‌کردم. کوه می‌رفتم. چطور نشستین تو خونه یا از سر بیکاااری و صرفا جهت سرگرمی میاین سرکار؟

من می‌رم سرکار که شهریه کلاس خصوصی هام جور شه ولی از طرفی انقدر تایمم پر شده که دیگه نمی تونم برم کلاس! زیبا نیست؟

جدیدا به جز همراه اول و اینستا یه نفر دیگه هم برام پیامک می‌فرسته. بله، آقای غ مدیر فروشگاه. همیشه هم ساعت ۱۲ شب یادش میاد که فردا جلسه داره و پیام میده "میتونین فردا صبح بیاین؟" یا "میتونین فردا فول بیاین؟" بگم نه نمی‌تونم بیام خوبه؟؟ برادر من یه ذره زودتر اطلاع بده خب.

چرا وقتی از سرکار میام و می‌خوابم باید با صدای کلیپ اینستا و فیلم ترکی بیدار شم؟ چرا دیگه نمی تونم وقتی از خواب بیدار شدم نیم ساعت بی حرکت تو سکوت و آرامش خیره بشم به سقف اتاق تا کم کم لود شم؟ اگه هزاران هزار ساعت هم بخوابم باز از اینکه با یه صدای ناخواسته (ینی آلارمی که خودم تنظیم نکرده باشم) بیدارم شم، دیوونه می‌شم. با اعصاب خط خطی از اتاق زدم بیرون اومدم تو هال دراز کشیدم پنج دقیقه بعدش برق رفت. اعصابم خورد بود از وقتی بیدار شده بودم یه بغضی داشت خفه‌م می کرد. هی خودمو کنترل کردم. اما علنا هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم. مغزم یاری نمی کرد. همه‌ش بی هدف تو اینستا می چرخیدم. نیم ساعت پیش همت کردم رفتم سه تارم رو گرفتم بعد یه ماه یه تمرینی بکنم دو خط نت هم نزده بودم مامانم اومده میگه صداش می‌ره خونه همسایه، ساز نزن خانم فلانی (همسایه مون) سردرد داره. میگم آخه صدای این چطور میره خونه همسایه؟؟ میگه میره. انقدر گفت تا ساز رو بذارم تو کیفش. خونه ما آپارتمان نیست. ویلاییه. صدای سه تار از این اتاق به اون اتاق نمیره چرا باید تو خونه همسایه بره آخه؟ تاااا میام با یه چیز حالمو خوب کنم می زنن تو پرم.

آقای الف

امشب بعد از ۱۲ ساعت کار؛ چیدن سه تا جعبه کتاب تو قفسه ها و خاک گیری تک تک کتابا، وقتی آقای الف قبول کرد فردا جای من بره بخش کودک و من مرخصی بگیرم واقعا دلم می خواست برم بغلش کنم:))

پ.ن: وقتی صندوق بودم آقای الف خیلی خشک و ترسناک به نظر می‌رسید. چند بار هم بهم تذکر داده بود. اما از وقتی رفتم بخش کودک و اتفاقا بیشتر باهاش برخورد دارم(چون مسوول اصلی بخش کتاب ها ست) فهمیدم که بچه ها راست می‌گن، اگه سرحال باشه مهربونه و ترسناک نیست. فقط معمولا صداش درنمیاد و با ابرو حرف می‌زنه:)))

پ.ن: بچه ها امروز از نه صبح تا ساعت و دوم نیم یه قطره آب هم نخوردم و یه سره مشغول کار بودم!:))) این برای منی که از سه وعده غذای روزانه مهم ترین بخش صبحانه ست، خیلی سخت بود‌. دیگه ساعت دو دیدم ممکنه وسط بخش غش کنم رفتم یه لیوان چایی گرفتم با شکلات خوردم:/ وبه همین منوال غروب ناهار خوردم و ساعت ده و نیم شب دیگه فروشگاه رو ترک کردم:)))

از نه صبح تا حالا مشغول چیدن کتاب بودم. یه قطره آب هنوز نخوردم و هم چنان در میان انبوهی از کتاب نشسته‌ام.

شمایی که اون بالا نشستی و ما رو نگاه می‌کنی. میدونم که میشه که از این بدتر هم بشه. اما لطفا نذار که بشه. تن و روح خسته‌م رو ببین. رحم کن. واقعا طاقت ندارم.