بچه‌ها حالم بهتره.

رفتم پیش روان‌شناس و جلسات مشاوره رو شروع کردم. با یه سری بچه‌های خوابگاه آشنا شدم و دیروز با هم رفتیم بیرون. الانم دارم می‌رم تهران پیش هم‌اتاقی‌های قدیمیم.

خوب؟ نه، اما بهترم.

باز هم فراموشی

غمگینم مثل دختری که دیشب با تموم خستگی و کوفتگی‌ش ماکارونی درست کرده که امروز ناهار داشته باشه و امروز موقع گرم کردن غذا یادش می‌ره و نصف ماکارونی می‌سوزه.

غمگینم مثل دختری که با وجود خستگی بعد از کلاس کلی وقت می‌ذاره و می‌ره خرید که یه شام خوب داشته باشه‌. ( و البته گه گیجه می‌گیره از قیمت‌ها!) اما در نهایت نون رو تو یه میوه فروشی جا می‌ذاره!

غمگینم و خسته و گرسنه :')

بعد از دو ساعت عر زدن مامان زنگ زده می‌گه تو اتاق تنهایی مشکلی نداری؟ میگم: "نههه، چه مشکلی؟ هستم دیگه."

 نگفتم که در و دیوار دارن منو می‌خورن. نگفتم سکوت اتاق دیوونه‌م کرده. نگفتم صدای خنده بچه‌ها از اتاق‌های دیگه عصبیم می‌کنه. نگفتم که آینه گرفته بودم جلوی صورتم که بشم دوتا و تنها نباشم. 

گفتم مشکلی نیست. مثل همیشه.

رفتم سرچ کردم دیدم گریه کردن بعد عمل لیزیک به چشم آسیب نمی‌زنه. فقط نباید چشمم رو بمالم یا دستمال آلوده بهش بزنم. 

چه خوب. خیالم راحته حالا.

نباید اینطور می‌شد اما شده.

باز هم افسردگی اومده و محکم بغلم کرده.

حدودا دو هفته پیش چشمم رو عمل کردم. 

می‌شه گریه کنم؟ دارم از شدت تنهایی دق می‌کنم. واقعا نیاز دارم حداقل با گریه خودم رو تخلیه کنم.

حضوری شد.

بعد از دو سال دانشگاه حضوری شده. بعد از یک سال از کتابفروشی استعفا دادم تا بیام دانشگاه. 

دلتنگم و گیج. کاش زودتر چهارتا آشنا ببینم. کاش زودتر تو خوابگاه جاگیر شم. گفتن تا یکشنبه باید تو خوابگاه مهمان باشم تا مسوولش بیاد. اوف که چه قدر رو مخن!

عینک

بعد از ده سال بالاخره چشمم رو لیزیک کردم.

جمله طلایی بعد از عمل:

" اولین باره که خودم رو بدون عینک تو آینه می‌بینم. قبلا فقط تو عکسا می‌تونستم چهره‌ بدون عینکم رو ببینم."