ساعت ۸ صبح اتفاقی از خواب بیدار شی بری دستشویی و در حالیکه داری سعی می‌کنی دوباره بخوابی افکار هجوم میارن بهت. توی بیست و چهار سالگی آسیب های شونزده، هفده و هجده سالگی ولت نمی‌کنن. اتفاقات بدی که سلسله وار تو این سه سال برات افتادن تو ذهنت مرور می‌شن، می‌خوای بگذری ازشون اما نمی‌تونی‌. یه جا دست می‌ذارن رو گلوت. حس می‌کنی داری خفه می‌شی و اونجاست که اشکات سرازیر می شه‌ و بالشتت خیس.

این آسیب‌ها انقدر برام زنده‌ هستن که تنها با فکر کردن بهشون می‌‌تونم درد زخماشون رو کاملا حس کنم. لعنتی زخماش همیشه تازه ست. کوچک‌ترین تلنگری می‌تونی منو پرت کنه عقب و جوری انگشت کنه تو زخمام و بچرخونه که قلبم تیر بکشه‌.