نامرئی بودن
در کتاب "اعترافات یک دوست خیالی" یک شخصیتی هست. یک پسر بچهی حدودا ۸..۹ ساله. دقیقا یادم نیست چند سالش بود. این بچه اینطوری بود که همیشه توی مدرسه زنگ های ورزش خودش را لای بوتهها قایم میکرد. دوست داشت مخفی باشد. انگار که وجود ندارد. البته از یک جایی به بعد خیلی هم این را دوست نداشت. اما شده بود. و کسی او را نمی دید. تنها بود و یک جورهایی مخفی. وقتی توی بازی اشتباهی توپ را زد به صورت دختری که ازش خوشش میآمد، دوست خیالیاش بهش گفت حداقل حالا دیده شدی!
اینها را گفتم که بگویم کل زندگیام مخفی بودهام. همان دختری که زیر میز کتابخانه مدرسه قایم میشد. همان دختری که مخفی ترین میز سلف دانشگاه را پیدا میکرد و پشتش مینشست. همان کسی که همیشه سرش توی کار خودش بود. از یک جایی به بعد هم نخواستم خیلی مخفی باشم. اما شده بود! مثلا یکی از همکار هایم که ماهی یکی دوبار می آید فروشگاه و همه بچهها را می شناسد فامیلی من را که یک سال است اینجا کار می کنم، نمی دانست. بعد از یک ترم دانشگاه رفتن یک سری از هم کلاسی هایم من را نمی شناختند. گاهی واقعا حس میکنم نامرئی هستم! نمیخواهم اما شده ست. پیش خودمان بماند گاهی هم شل میکنم و خیلی تلاشی برای دیده شدن نمیکنم. اما خب گاهی هم تلاش میکنم. ولی در کل وضع اینطوری ست. من در عین وجود داشتن و در عین اینکه همیشه در حال فعالیت های مختلف توی زندگی ام بودهام اصلا دیده نمیشوم. انقدر نامرئی بودهام که اگر بفهمم کسی پشت سرم حرفی زده واقعا تعجب میکنم. چون انگار همیشه و همه جا حضورم کم رنگ است و یا بهتر بگویم کم رنگ دیده میشود! حس نامرئی بودن برای هرکسی ملموس و قابل درک نیست. اما واقعا حس عجیبی ست. و گاهی واقعا خوب نیست. آدم گاهی وسوسه میشود از عمد هم که شده توپ را بزند توی صورت کسی که دوستش دارد. اینطوری حداقل دیده میشود!
گاهی واقعا گیج میشوم. از اینکه وقتی من و شخص دیگری در جایگاه مشابه قرار داریم، چطور او انقدر پررنگ است و من انقدر کمرنگ؟
نکند من دوست خیالی کسی هستم و اصلا وجود خارجی ندارم؟