توی محوطه دانشگاه نشسته‌ام، دست هام یخ زده و به سختی تایپ می‌کنم. بعد حدود دوسال سردردهای میگرنی برگشتن و چشم هام گاهی تار می‌بینه و دوبینی گرفتم. (از اونجایی که بعد ده سال بالاخره لیزیک کردم این اتفاق واقعا منو می‌ترسونه). روزهای عجیبیه و دلم برای همه تنگ می‌شه حتی آدم هایی که یه روزهایی ازشون متنفر بودم. مغزم پر حرفه و مدام پس شون می‌زنم. هر روز که از خواب بیدار می‌شم حس گه گیجه دارم. چه قدر سرده! به وضوح می‌لرزم و حس می‌کنم خونم یخ زده اما دوست ندارم برم تو خوابگاه. البته علاوه بر خونم، روحمم یخ زده. این روزها چشمام بی حسه‌ و نگاهم خیره. دوتا از هم کلاسیام پیشم نشستن و من رومو برنمی‌گردونم چون مثلا ندیدم‌شون و خب هندزفری دارم و صداشونم نشنیدم مثلا! معلومه از سلام و اینا بدم میاد؟ اره. یه ریزم دارن آهنگای چرت گوش می‌کنن. یه کم غر بزنم اینجا. فکر کنم دیگه کم کم باید پاشم حداقل راه برم چون دو دقیقه دیگه تو این سرما بشینم گوشی از دستم می‌افته.

حضوری شد.

بعد از دو سال دانشگاه حضوری شده. بعد از یک سال از کتابفروشی استعفا دادم تا بیام دانشگاه. 

دلتنگم و گیج. کاش زودتر چهارتا آشنا ببینم. کاش زودتر تو خوابگاه جاگیر شم. گفتن تا یکشنبه باید تو خوابگاه مهمان باشم تا مسوولش بیاد. اوف که چه قدر رو مخن!

ما رو از خونه مون بیرون کردن.

تو قطار کرج نشستم و دارم برمی گردم تهران. خیلی خیلی گرسنه و تشنه هستم. همین الان یه پسره داشت پیراشکی داغ و آب معدنی خنک می فروخت به منم اصرار کرد بخرم اما خب جرئت نکردم. دلم تنگ شده برای روزایی که همین پیراشکی دست فروش ها رو دولپُی می خوردم تو مترو.

دیشب تا صبح نخوابیدم. ینی الان خیلی وقته که نخوابیدم و واقعا گه گیجه گرفتم از خستگی و بی خوابی. امروز تنها چیزی که خیلی دلم می خواست این بود که می تونستم تا غروب رو تخت عزیزم تو خوابگاه بخوابم و خرس نرمم رو بغل کنم، غروب پاشم برم حموم و وقتی برگشتم ببینم بچه ها دارن تو اتاق چای می خورن. ولی خب فقط دقایقی وقت داشتم که زیر نظر مسوول خوابگاه وسایلم رو جمع کنم و تخم مرغ های توی یخچال رو بریزم دور. دانشگامون انقدر قشنگ شده بود. سرسبز. پر از گل. دلم نمیومد برگردم که. من واقعا نمی خواستم برگردم. من می خوام خوابگاه بمونم. این دیگه چه ‌کوفتیه گرفتارش شدیم. امروز تا سرپرست خوابگاه خواست همرام بیاد بهش گفتم آب خوابگاه وصله؟ می خوام برم دستشویی. داشتم منفجر می شدم. دیگه اون دستشویی بین راهی که هزار تومن پول جیش ازمون می گرفت هم نمی تونیم بریم. شاید باورتون نشه اما دلم برای دستشویی صورتی های خوابگاه هم تنگ شده بود. بعد از اینکه حسااابی دستامو شستم رفتم آشپزخونه، شیر آب رو باز کردم و مثل قحطی زده ها آب خوردم. داشتم هلاک می شدم.

الان کجام؟ وردآورد. اره خلاصه. اینطوری شد. راستی، این چه مسخره بازیه دراوردن. متروی تندروی کرج رو گذاشتن سه به بعد. ینی تایم شلوغ. ناکسا خب ما هم آدمیم. یک ساااعت باید بشینیم تو این قطار مزخرف که هی ایستگاه به ایستگاه وایسته. البته خانومه می گفت دیروز اینطور نبوده. فکر کنم پا قدم من بوده‌. الانم دراز کشیدم رو صندلی های سه نفره چونکه گفتم نا ندارم دیگه آقاجون. کرونای خالص شدم. الان خوبه مترو،خنکه. داشتم می رفتم کرج داشتم زیر ماسک بالا میاوردم انقدر که هوا سنگین و گرفته بود. با دوتا دستکش دستامم عرق کرده بود. گفتم همین جا غش میکنم. البته نکردم. چه قدر با دستکش لاتکس تایپ کردن سخته. این تاچ لامصب خوب نمی گیره. دراز کشیدم و فروشنده ها میان بالای کله م،  انگار تو اتاق عملم. آخ...رفتم خونه باید سرتا پا ضدعفونی بشم. راستی! شکلات صبحانه ی عزیزم رو نجات دادم. الان پیشمه. دوست مهربونم. خوراکی های دیگه هم دارم. سرمایه دار بودیم تو خوابگاه ها. اره خلاصه. رسیدیم چیتگر. من تا ارم سبز یه خورده چشامو ببندم استراحت کنم.

 

یه توک پا میرم و میام.

فردا می خوام برم تهران‌. یا بهتره بگم کرج. انقدر خوش حالم. انقدر دلم تنگ شده. البته کلا همش تو راهم. یکی از آشناها داره میره تهران، همراهش می رم تا تهران بعد از اونجا خودم با مترو می رم کرج که کتابامو از خوابگاه بگیرم. و سریع باید برگردم تهران چون آشنامون تا ظهر بیشتر نمی مونه و می خواد برگرده شمال. خیلی وقته می خواستم برم خوابگاه کتابامو بگیرم اما با اتوبوس سفر کردن دیگه خیلی خطرناک بود. البته فردا هم متروی تهران_کرج خط قرمز ماجراست ولی خب چه میشه کرد. مجبورم. باید از ماسک و دستکش استفاده کنم و برم.

آخ...خیلی دلم تنگ شده. حیف که کل سفرو تو راه تهران_کرجم. وقت ندارم هیچ جا برم. اصلا شایدم زیر تختم تو خوابگاه قایم شدم و برنگشتم. دال میگه ممکنه شب که شد یهو برق همه اتاقا روشن شه و کلی دانشجو از تو اتاقا بریزن بیرون. بعد بگی عههه فلانی تو هم که اینجایی. همه فراری ها. واسه خودتون اونجا قلمرو تشکیل می دین.

شادی های کوچک بین شهری

دیروز حوالی ظهر نشسته بودم کف قطار تهران_کرج. کوله ام توی بغلم بود.  پاهایم را به زور جمع کرده بودم و احساس می کردم خانمی که بالای سرم ایستاده هر آن ممکن است بیوفتد روی سرم. به سختی هدفنم را گذاشتم توی گوشم و اهنگی را پلی کردم. وسط صدای اهنگ و همهمه مسافران و دست فروش ها یکهو صدای تنبک و ویلوون بلند شد. چند لحظه زدند و بعد صدا قطع شد. یک خانمی از طبقه بالای قطار داد زد:" بزن..بزن...من برات پول جمع می کنم." پسرها شروع کردند به نواختن. قشنگ می زدند. اول همه بی حوصله بودند. زن شروع کرد به رقصیدن. نمی دیدمش. صدایش را می شنیدم و فقط دست هایی را می دیدم که هر چند لحظه می آمد و بالا یک روسری را توی هوا می چرخاند و می رفت پایین. از صدا و دست هایش می شد فهمید که مسن است. پسرها می زدند، زن می رقصید و زن های خسته و غمگین و بی حوصله کم کم لب هایشان به لبخند باز شد و شروع کردند به دست زدن. من؟ سرم داشت از درد می ترکید. اما هدفن را از توی گوشم دراوردم. و همانطور که کف قطار مچاله شده بودم، شروع کردم به دست زدن. وسط های مسیر موبایل یکی از پسرها زنگ خورد. گفت:" یه لحظه خانما" همه ساکت شدند. جواب داد. همسرش بود. گفت به افتخار خانمم یه دست بزنین. موبایل را گرفت سمت جمعیت و ما برای خانمش دست زدیم. خوش حال شد. خانمش هم لابد. تلفن را قطع کرد و دوباره شروع کردند به زدن. تا خود کرج زدند و زن رقصید و ما دست زدیم و خندیدیم. مسیر خسته کننده تهران_کرج کوتاه تر از همیشه شده بود. تهش با دو...سه تومن هایی که از کیف زن ها بیرون امد هیچ کسی فقیر نشد اما خرج یلدای پسر جور شد. دل هایمان هم برای لحظاتی شاد. پسرها ایستگاه کرج پیاده شدند و تا ایستگاه گلشهر باز قطار پر شد از زمزمه هایی درباره گرانی و بیکاری و بدبختی و سیاهی.

اندر احوالات یک شمالی در شهر خشک

اگر معده تهرانی ها با آب شمال سازگار شد و توانستند اب شمال را بخورند. پوست من هم به آب و هوای اینجا عادت می کند! پارسال توی تهران به اندازه کافی خشکی هوا اذیتم می کرد. کرج باز از تهران هم خشک تر است! به یاری لوسیون و کرم مرطوب کننده و وازلین روز را شب میکنم. کف پایم از خشکی پوست پوست شده. پوست دستم مثل پوست کرگدن زمخت شده. لب هایم ترک برداشته و خون می آید. بینی ام هم که دیگر نگویم. به زور نفس می کشم. کاش می شد کمی از هوای شرجی شمال را بریزم توی یک قوطی و با خودم بیاورم.