توی محوطه دانشگاه نشسته‌ام، دست هام یخ زده و به سختی تایپ می‌کنم. بعد حدود دوسال سردردهای میگرنی برگشتن و چشم هام گاهی تار می‌بینه و دوبینی گرفتم. (از اونجایی که بعد ده سال بالاخره لیزیک کردم این اتفاق واقعا منو می‌ترسونه). روزهای عجیبیه و دلم برای همه تنگ می‌شه حتی آدم هایی که یه روزهایی ازشون متنفر بودم. مغزم پر حرفه و مدام پس شون می‌زنم. هر روز که از خواب بیدار می‌شم حس گه گیجه دارم. چه قدر سرده! به وضوح می‌لرزم و حس می‌کنم خونم یخ زده اما دوست ندارم برم تو خوابگاه. البته علاوه بر خونم، روحمم یخ زده. این روزها چشمام بی حسه‌ و نگاهم خیره. دوتا از هم کلاسیام پیشم نشستن و من رومو برنمی‌گردونم چون مثلا ندیدم‌شون و خب هندزفری دارم و صداشونم نشنیدم مثلا! معلومه از سلام و اینا بدم میاد؟ اره. یه ریزم دارن آهنگای چرت گوش می‌کنن. یه کم غر بزنم اینجا. فکر کنم دیگه کم کم باید پاشم حداقل راه برم چون دو دقیقه دیگه تو این سرما بشینم گوشی از دستم می‌افته.

این روزا به حدی میزان اضطرابم بالاست که تو خسته ترین حالت هم یه خواب درست و حسابی ندارم. مدام بیدار می‌شم و کل روز رو باید با سردرد و چشم‌های قرمز بگذرونم.

هفته قبل رفتم مرکز مشاوره دانشگاه و یه وقت می‌خواستم با مشاور خودم که گفتن فعلا نیومده و مشخص نیست که دیگه بیاد یا نه. همون چیزی که کل تابستون بهش فکر می‌کردم و ازش می‌ترسیدم. امروز دوباره رفتم مرکز مسوول پذیرش تا منو دید گفت هنوز نیومده. گفتم خیلی خب روان پزشک چه روزایی میاد؟ گفت اونم هنوز مشخص نشده‌. واقعا حالم بده.

بعد از بیست و چهار ساعت نتم وصل شد و اولین خبری که دیدم؛ خبر بازداشت شدن یکی از رفیقام بود.

تا امروز تو هیچ کلاس دانشگاه شرکت نکردم. امروز رفتم ببینم یکی از درسای عمومی که دارم چه خبره، در چه حد تشکیل شده کلاسش و اینا. (چونکه استادای فوق العاده عقده‌ای داره درسای عمومی) با یک ساعت تاخیر پشت در کلاس ایستاده بودم داشتم نگاه می‌کردم که چند نفر تو کلاس‌ان. حدود ده نفری نشسته بودن. مردد بودم. یهو یه نفر از کادر اداری دانشگاه اومد گفت: چی شده؟ روت نمی‌شه بری تو کلاس؟ گفتم: چی؟ روم نمی‌شه؟ بعد یه لحظه با خودم فکر کردم دیدم آره روم نمی‌شه برم تو کلاس ولی نه به خاطر استاد و تاخیرم، به خاطر هم سن و سالام که بی دلیل تو زندان ان. نرفتم تو. داشتم برمی‌گشتم گفت: می‌خوای ضمانت کنم پیش حاج آقا بگم پیش من بود؟ گفتم نه نه نمی‌خواد. برگشتم.

نوشتن برایم سخت است چون مدام پرش ذهنی دارم. نمی‌توانم فکرم را متمرکز کنم. حالم خوب نیست.(حال چه کسی خوب است این روزها؟) دو روز دیگر می‌روم خوابگاه‌. بالاخره دهم مهر تازه می‌خواهم بروم سمت دانشگاه‌. وضعیت غریبی‌ است‌. وسایلم را جمع کرده‌ام گوشه اتاق و انگار هنوز دو دلم بر رفتن و نرفتن. تمام روز اضطراب دارم.( چه کسی اضطراب ندارد این روزها؟) شب‌ها با گریه می‌خوابم و گاهی هم صبح را با گریه آغاز می‌کنم. البته اگه بشود گفت خواب! دیر می‌خوابم و مقطعی. بی دلیل نصف شب بیدار می‌شوم و گاهی هم با دلیل؛ خواب های آشفته! اگر دستم را بگیرید، توی چشم‌هایم زل بزنید و چند بار بگویید:"حرف بزن، هرچی تو سرته رو بگو" احتمالا گریه خواهم کرد‌. حرف زدن از اتفاقات توی سرم سخت است. تصویرهای مختلفی از روزها، مکان‌ها و آدم‌ها توی سرم رژه می‌رود. تصویرهایی که گاهی روی‌ بعضی هایشان استپ می‌زنم و گاهی خودم سعی میکنم که زودتر بگذرند.

امشب معده درد دارم. انگار چیزی درونم می‌جوشد. شاید همین درد وادارم کرد بنویسم. نوعی تخلیه که بخشی از روانم را سبک کند. راستش را بخواهید دلم می‌خواست زودتر بنویسم اما احساس غریبگی می‌کردم. مدت‌ها ننوشتن این حس را به آدم می‌دهد.

روزها‌ی غریبی‌ است. روزهای سختی است. نه فقط برای من، برای خیلی‌ها.

پست‌ها چطور تمام می‌شدند؟ نمی‌دانم. بگذارید پای آشفتگی ذهنم‌.