نوشتن برایم سخت است چون مدام پرش ذهنی دارم. نمی‌توانم فکرم را متمرکز کنم. حالم خوب نیست.(حال چه کسی خوب است این روزها؟) دو روز دیگر می‌روم خوابگاه‌. بالاخره دهم مهر تازه می‌خواهم بروم سمت دانشگاه‌. وضعیت غریبی‌ است‌. وسایلم را جمع کرده‌ام گوشه اتاق و انگار هنوز دو دلم بر رفتن و نرفتن. تمام روز اضطراب دارم.( چه کسی اضطراب ندارد این روزها؟) شب‌ها با گریه می‌خوابم و گاهی هم صبح را با گریه آغاز می‌کنم. البته اگه بشود گفت خواب! دیر می‌خوابم و مقطعی. بی دلیل نصف شب بیدار می‌شوم و گاهی هم با دلیل؛ خواب های آشفته! اگر دستم را بگیرید، توی چشم‌هایم زل بزنید و چند بار بگویید:"حرف بزن، هرچی تو سرته رو بگو" احتمالا گریه خواهم کرد‌. حرف زدن از اتفاقات توی سرم سخت است. تصویرهای مختلفی از روزها، مکان‌ها و آدم‌ها توی سرم رژه می‌رود. تصویرهایی که گاهی روی‌ بعضی هایشان استپ می‌زنم و گاهی خودم سعی میکنم که زودتر بگذرند.

امشب معده درد دارم. انگار چیزی درونم می‌جوشد. شاید همین درد وادارم کرد بنویسم. نوعی تخلیه که بخشی از روانم را سبک کند. راستش را بخواهید دلم می‌خواست زودتر بنویسم اما احساس غریبگی می‌کردم. مدت‌ها ننوشتن این حس را به آدم می‌دهد.

روزها‌ی غریبی‌ است. روزهای سختی است. نه فقط برای من، برای خیلی‌ها.

پست‌ها چطور تمام می‌شدند؟ نمی‌دانم. بگذارید پای آشفتگی ذهنم‌.