حال معتادا رو وقتی درک می‌کنم که سردرد میگرنی‌م شدید می‌شه و مثل دیوونه‌ها تمام کیف ‌ها و کشو‌هام رو می‌گردم دنبال یه دونه قرص مسکن. تا نخورم به هیچ وجه آروم نمی‌شه.

کاش وقتی جایی برای کار می‌رم و همون روز اول به کارفرما می‌گم که فلان قدر ساعت و فلان قدر روز کار می‌تونم باهاتون کار کنم و اونم قبول می‌کنه؛ از فرداش هر روز سر بیشتر کار کردن باهام چونه نزنه! واقعا متنفرم از این وضعیت‌. اگه سر پول باهام چونه بزنن پذیرشش برام راحت تره تا سر ساعت کاری. بماند که این چون زدن ها کلا برام یه روند فرسایشیه‌‌. چرا واقعا؟ یه ذره نظم داشته باشین. واقعا زشته که می‌خوان طرف رو تو موقعیت انجام شده قرار بدن.

زندگی با ذهنی بیمار

مهر ماه بدی را گذراندم. سرشار از استرس، اضطراب و کمبود اعتماد به نفس. به همراه معده دردهای آتشین و گریه‌های بسیار. حالا در آبان ماه‌ایم و کمی بهتر می‌گذرد. ۲۶ ساله شده ام، هنوز باورم نشده و به نظر خودم نهایتا ۲۳ ساله ام‌. جایی مشغول شده ام که بیشتر جهت مهارت آموزی و کسب تجربه می‌روم. خانم خیاط دنبال اردکی دوید ، زمین خورد و دستش شکست. حالا من سفارش هایش را می‌دوزم. اگر قهوه و گوجه و پرتقال سبز نخورم معده ام آتش نمی‌گیرد و حالش خوب است. عوضش گردن و کمر و شانه ام درد می‌گیرد که اشکال ندارد‌. همین که انقدر خسته باشم مغزم حرف نزد خوب است. آخرین باری را که ۸ ساعت بی وقفه و بدون خواب‌های عجیب به خوابی عمیق رفته باشم به یاد ندارم. کابوس‌ها امانم را بریده و خوابیدن خسته ترم می‌کند و گاهی از تخت بیرون می‌آیم که مبادا دوباره خوابم ببرد. چون خواب‌هایم انرژی زیادی ازم می‌گیرد. به نظرم اینکه با این وضعیت قهوه هم نتوانم بخورم واقعا ظلم است. سیگار هم که نمی‌کشم. با گه گیجه بعد از خواب و بی‌خوابی چه کنم؟ اوه چای تریاکی!

خب داشتم می‌گفتم. چرا خانم خیاط ناگهان ازم پرسید که:" دوست و رفیق داری؟ دوستایی که با هم برین بیرون و اینا..." بگذریم. این هم می‌‌گذارم پای مصائب بزرگ‌سالی. مصائب ۲۶ سالگی مثلا. البته دوستانی دارم در راه دور به لطافت برگ گل. هنوز انقدر‌ها هم بزرگ نشده‌ام.

چند روز پیش جان کندم و به یار گفتم:"خسته شدی؟" گفت:" از تو؟" خوب بود که خودش متوجه منظورم شد و مجبور نبودم بیشتر توضیح بدهم چون گاهی حرف زدن برایم مثل جان کندن است. سخت. خیلی سخت. سوال احمقانه ای بود. حتی نوعی توهین به او تلقی می‌شد. او هیچ‌گاه همچین حسی را به من منتقل نکرده ست اما ذهن بیمارم نیاز داشت بپرسد تا ده بار بشنود:" هرگز...هرگز...هرگز "