انبارگردانی

هروقت جایی کار می‌کردین که مدیرش گفت قراره "انبارگردانی" کنیم سریع فرار کنین. همون روز استعفا بدین. برین پشت سرتونم نگاه نکنین. خیلی سخته. خیلیییی :)))

 

پ.ن: امروز انقدر همه خسته و عصبی بودیم که هی دعوامون می‌شد‌ :))

پ.ن: ولی دیگه نمی تونم از سرپرستامون حساب ببرم. یکی شون امروز با پیژامه اومده بود :)))

پ.ن: فروشگاه کاملا بسته ست و فقط خودمون داخل هستیم. چه تعطیلات زیبایی واقعا!

امروز گوشیمو خونه ی میم جا گذاشتم که شوهرش برام آورد فروشگاه. شب که از فروشگاه داشتم برمی گشتم خونه گفتم کیفمو یه چک بکنم و دیدم بله...باز گوشیمو جا گذاشتم تو فروشگاه. کرکره پایین بود. رفتم تق تق در زدم. کرکره رفت بالا آقای الف گفت: می تونستم شرط ببندم که تویی!! گفتم اخه کی غیر من وسیله جا می‌ذاره؟

واقعا اوضاعم داره خطرناک می‌شه. گوشیمو گم نکنم خوبه.

گریزان از صدا

جمعه ست. از آن جمعه هایی که بعد از دو هفته تعطیل هستم. از آن جمعه هایی که از توی خانه ماندن دق می‌کنم. تاب نیاوردم. هوای بیرون که گرم بود. نیاز داشتم جایی خنک به خودم استراحت بدهم. ماشین را گرفتم آمدم توی یک کافه نشستم. یک شیک نسکافه هم خوردم. داشتم کمی به آرامش می رسیدم. داشتم توی سایت ها نقد کتاب "ملکوت" بهرام صادقی را می خواندم. کتابی که همکارم بعد از اینکه صدبار ازم پرسید از کتاب خوب مراقبت می کنی؟ بهم قرض داد‌.

خلاصه که خوب بود. دور از همه میزی پیدا کرده بودم و تنها نشستم. یک عکس کج و کوله هم از خودم برای ع.کاف فرستادم. اما چه شد؟ یک جمعی آمده اند نشسته اند پشت سرم. با چند میز فاصله. بلند حرف می زنند. بلند ها. از سیاست حرف می زنند. دارم عق می‌زنم. به صدای یکی از مرد هایشان  که از همه بلند تر است حساسیت دارم. حتی وقتی داشت آب طالبی سفارش می داد. آه خدای من! به کجا پناه ببرم؟ حالا هم که یک زوج جوان درست پشت سرم نشستند. دختر صدایش را می‌کشد. بله من طوری نشستم که کسی را نبینم اما صدای شان دارم دیوانه ام می کند. دلم یک جای آرام می‌خواهد. دیگر نمی توانم بیش از این اینجا بمانم. می روم فروشگاه. هرچند که شیفتم نیست. می روم کمی بنشینم و کتاب همکارم را بهش بدهم. هرچند که فردا هم می توانم بهش بدهم اما وقتی نمی خواهم برگردم خانه فروشگاه بهترین جاست. 

آخ کاش می تونستم بروم محکم بکوبم رو میز آن جمعی که بلند حرف می‌زنند. خیلی بلند.

فراموشی

دارم فراموشی رو به حد اعلای خودش می‌رسونم. این چندمین باره که موبایلم رو تو فروشگاه جا می‌ذارم. توجه کنید موبایلم رو! حالا بماند وسایل دیگه. مثلا امروز رفتم فروشگاه موبایلم رو گرفتم بعدش رفتم خونه خواهرم و کتابم رو خونه شون جا گذاشتم:/

کاش می تونستم با آرامش بحث کنم. کاش می تونستم آروم و خونسرد حرف بزنم و لبخند هم تحویل طرف مقابلم بدم. اما متاسفانه من کلا یا بحث نمی کنم یا اگه بحث کنم سریع عصبی می شم و صدام میره بالا. 

وقتی طرف داره سفسطه می کنه و هی استدلال های چرتش رو تکرار می کنه من چطور جوش نیارم؟ 

پریود باشی. یه روز سخت کاری گذرونده باشی. آخر وقت هم با یه مشتری عوضی بحث کنی و در ادامه اون یه بحث هم با سرپرستت داشته باشی. فردا هم که روز تعطیله مجبور باشی فول تایم بری سرکار. بعد ساعت دو شب هم که می خوای بتمرگی خواهرت هوس کنه تو اتاق نسکافه بخوره و هی نور گوشیش هم بخوره تو صورت تویی که برای خواب به شدت روی نور و صدا حساسی. 

از مزخرفی امروز هرچی بگم کم بود. 

کاش می‌شد به اولین نفری که ازم بپرسه:"خوبی؟"

بگم:"نه"

و اون بعدش نپرسه:"چرا؟"

چون واقعا نمی تونم توضیحش بدم. فقط اینکه به لحاظ روانی خیلی تحت فشارم. 

دو ساعت منتظر شی فیلمت دانلود شه بعد سانسور شده باشه!!!

شت شت شت

 

ماجرای دختری که دلش تنگِ همه و هیچ بود.

رسیده ام به نقطه ای از زندگی که نمیدانم چه میخواهم و دقیقا دنبال چه هستم. مدام دلتنگم اما نمیدانم دلتنگ که و چه! حس مزخرفی است این دلتنگی. انگار مدام چشم انتظار اتفاقی هستی که نمیدانی چیست. مدام منتظری اما نمیدانی منتظر چه هستی‌!

از روزی که ساکم را جمع کردم و از خوابگاه برگشتم خانه تا چند ماه بعدش هر روز و هر ساعت به این فکر می کردم بهترین اتفاقی که می تواند برای من بیافتد برگشتن به خوابگاه ست. روزی ده بار آرزو می کردم کاش برگردم خوابگاه. کاش کاش کاش‌. بازگشت به زندگی خوابگاهی برایم کافی بود.

اما حالا چه؟ بازگشت به خوابگاه برایم کافی نیست. چون دیگر خیلی چیزها تغییر کرده. خیلی چیزها. یکی اش خودم. یکی اش ستا که فارغ التحصیل شده و دیگر کسی را ندارم توی آن دانشگاه بزرگ باهاش قدم بزنم. هم اتاقی هایی که یا فارغ التحصیل شده اند و یا زودتر از من فارغ التحصیل می شوند. هم کلاسی هایی که خیلی نمی شناسم شان و با هیچ کدام اندک صمیمیتی ندارم. اما همه این ها به این معناست دلم می خواهد دانشگاه مجازی باشد؟ نمی دانم. دلم می خواهر دانشگاه باز شود؟ نمی دانم. به شدت دلتنگ تهرانم. دلتنگ چه؟ دقیقا خود تهران. چرا؟ نمی دانم، چون خرم‌. وگرنه کوچه و خیابان مگر فرق دارد؟ تو بگو خره خب می خواهی پیاده روی کنی توی شهرت خودت پیاده روی کن. حتما باید بلوار کشاورز باشد؟ نمیدانم. انقدر نمیدانم چه مرگم است که حتی حالا که دارم می نویسم هم مدام رشته کلام از دستم در می‌رود. بعد تازه چه؟ هی خیال می پرورانم که دانشگاه باز شود برگردم تهران! یکی نیست بگوید الاغ دانشگاه باز شود تو برنمی گردی تهران تو باید بروی کرج! و برای هربار تهران آمدن حدود چهار ساعت در راه رفت و برگشت باشی و بعد کل مسیر برگشت را هی بدوی و نفس نفس بزنی که چه؟ که قبل هشت دانشگاه باشی!

چه می گویم من؟ من واقعا دلتنگ تهرانم. بخشی از من توی تهران جا مانده‌. شاید چون توی شهر خودم هم احساس غربت می کنم و خب حس غربت در غربت بهتر از حس غربت در شهر خودت است. می فهمی چه می گویم؟

از طرفی اینور را نگاه می کنم. سرکار می روم. کارم را دوست دارم. محیط کارم را دوست دارم. حس میکنم همان وابستگی که با تهران دارم را حالا با محیط کارم و همکارانم دارم. قطعا اگر من بروم به یک هفته نکشیده همه فراموشم می کنند. خاصیت اینجا همین است. خاصیت همه جا همین است. اما میدانم اگر برگردم دانشگاه خاطره ی کتاب فروشی تا مدت ها با من است و اعتیاد به کار دیوانه ام می کند. و خب حقوق اش را نادیده نگیریم وقتی می بینم غذای سلف دانشگاه شده پرسی ۱۵ هزار تومان!

کار کار کار. اگر کلاس ها حضوری شود می توانم باز هم کار کنم؟ خیر. دانشجوی کارشناسی چطور می تواند کار کند وقتی کل هفته اش را با کلاس های مرخرف پر میکنند. از طرفی باز هم باید به خودم یاداوری کنن که دخترم باید برگردی به کرج و نه تهران. و همه ی خیال پردازی هایت برای کار در کتاب فروشی های تهران کشک است چونکه...چونکه نمی شود دیگر. نمی شود وقتی باید این همه راه را طوری بروی که قبل از ساعت هشت دانشگاه باشی.

حالا تو بگو چرا من ساعت ۳ شب دارم این خزعبلات را می گویم و به این چیزها فکر می کنم؟ چون حس خلاء و بی وطنی دارد دیوانه ام می کند. اینکه هرجایی هستم حس می کنم به آنجا تعلق ندارم و از طرفی می دانم کسی جایی دیگر منتظرم نیست. 

خیال بافی های احمقانه ام امانم را بریده. برنامه ریزی های خیالی ام برای اتفاقاتی که قرار نیست بیافتند. حداقل به این زودی ها. خیال بافی ها اذیتم می‌کنند. چون فقط خیال اند و وقتی به خودم می آیم اتفاقی شبیه به لحظه ی افتادن شخصیت های کارتونی از پرتگاه می افتند. اول توی دنیای خودم ام و یکهو می بینم که عه همه الکی بوده و آن جا همان نقطه ایست که شخصیت کارتونی زمین را نگاه می کند فاصله را نگاه می کند و پرت می شود. همان جایی که متوجه فاصله ی خیال و واقعیت می شوم و پرت می شوم روی زمین واقعیت. روی زمین روزمرگی هام. 

کم حوصله شده ام و اگر یک مشتری زیاد سوال بپرسد و بچه اش مدام ونگ بزند یا کتاب ها را بهم بریزد واقعا عصبی می شوم. در حالیکه قبل تر ها اینطور نبودم. بغض دارم و سردرگمم. اما نمی توانم درباره اش صحبت کنم. می فهمی؟ نمی دانم از کجا باید شروع کنم و چه بگویم. مردم از کجا شروع می‌کنند؟ منکه بلد نیستم. من همین قدری بلد بودم که سفره ی دلم را اینجا پهن کنم و بعد؟ همین سفره را جمع میکنم با همه ی اشغال ها و خورده کثیفی هایش دوباره می ریزم تو دلم و باز فردا روز از نو، روزی از نو. می روم سرکار و به همه لبخند می زنم. لبخند های گشاد. از آنها که دندان ها پیداست.