هفته های اول متاهلی رو می‌گذرونیم. از جمع های خانوادگی و لبخند های تصنعی خسته ایم و دلمون برای خلوت های دو نفره مون تنگ شده. بعد از یک ماه از کار جدید اومدم بیرون چون زدن زیر قرارداد خودشون و کلی مسوولیت اضافی انداخته بودن رو دوشم. ده روز گذشته و هنوز حقوقم رو ندادن. خودم رو با خیاطی مشغول کردم فعلا. وضعیت روحیم ثابت نیست. بعضی روزا خیلی مودم میاد پایین و تو حالت چسبیده به تخت قرار می‌گیرم. امروز وقتی رفتم محل کار قبلی تا درباره حقوقم حرف بزنم تو راه نفسم سنگین شده بود، تپش قلب گرفتم و دستام می‌لرزید. از این وضعیت متنفرم. شاید قرص ها بتونن کمکم کنن. دارم سهل انگاری می‌کنم تو این قضیه. امیدوارم خودم خوب بشم اما خب هنوز این اتفاق نیافتاده. خودم که میدونم. نهایتا کمی کنترلش می‌کنم اونم به کمک یار. از قرص های کابوس ساز فراری ام. به اندازه کافی خودم کابوس می‌بینم. یه بار به یه دکتری اینو گفتم بهش برخورد گفت اصلا برات دارو نمی نویسم! منم اومدم بیرون و تو دلم گفتم ریدم تو کله ت دکتر. تو که از من دیوونه تری!

عقدمون تو محضر با حضور خانواده ها برگزار شد. خیلی هم خوب بود. وقتی میگن یه جشن کوچیک بگیریم مضطرب می‌شم و ذوقی تو وجودم حس نمی‌کنم. چه تصوراتی داشتیم با یار برای ازدواج مون. دوست دارم اگه جشنی می‌گیریم از سر وظیفه نباشه، واقعا دل مون خوش باشه. پس فعلا به تعویق می‌ندازمش.

دیگه اینکه...شما چه خبر؟ برای من روزها می‌گذره و تو بلاتکلیفی غوطه ورم.