پیشنهاد
تو زمستون قبل از خواب یه دقیقه بالشتتون رو بذارین روی بخاری یا شوفاژ گرم شه.
خیلی کیف میده بالشت گرررم و نرررم.
تو زمستون قبل از خواب یه دقیقه بالشتتون رو بذارین روی بخاری یا شوفاژ گرم شه.
خیلی کیف میده بالشت گرررم و نرررم.
می خوام از خودم حرف بزنم. حرف زدن از خودم برام سخته. واقعا برام یه کار سخت و دشواره که باید تمام نیروم رو براش جمع کنم. مدام کلمات و جملات رو تو مغزم کنار هم میچینم. میام زبون باز کنم، نمیشه. اونجایی هم که میشه، طرف مقابل پِی ش رو نمی گیره و تمام تلاشم تو نطفه از بین میبره.
یه جمله میگم میبینم طرف یا بحث رو عوض میکنه یا به هرشکلی نشون میده درباره این موضوع نمیخواد بشنوه. یا کلا براش مهم نیست. منم دیگه ادامه نمیدم. از درون خفه میشم. تمام حرفام از ته گلوم برمیگرده سمت مغزم. عین استفراغی که برگرده سمت معده. همون قدر آزاردهنده. همون قدر کثافت.
پارسال یه پارچه با طرح کریسمسی خریده بودم. تابستون برش کردم و هشتاد درصدش رو دوختم. بیست درصد دیگه رو امشب تموم کردم:)))
خیلی حس خوبی داشت وقتی پوشیدمش. من عاشق خلق کردنم. گفته بودم نه؟ عاشق اینم که یه چیزی رو خودم درست کنم! :))
دستاورد امروز:
خط چشم کشیدم. به چه زیبایی!
دیشب رفتم خونه ف.م.
بعد از مدت ها یه شب قبل خواب گریه نکردم.
صاد یه جورایی تنها کسی بود که معمولا حوصله حرفامو داشت و اگه چیزی نمیگفتم هم میفهمید حالم خوب نیست. حس میکنم این روزا دیگه مثل قبل نیست. توقع ندارم مثل قبل باشه. بودنش همیشه برام لطف بوده. منم دیگه زیادی خوب نبودنم کش اومده. طولانی شده. زیادی سیاهم. بهش حق میدم. فقط...فقط انگار یه حفرهای تو دلم ایجاد شده. انگار دستم به جایی بند نیست و نمیدونم چی کار باید بکنم.