باز هم فراموشی
غمگینم مثل دختری که دیشب با تموم خستگی و کوفتگیش ماکارونی درست کرده که امروز ناهار داشته باشه و امروز موقع گرم کردن غذا یادش میره و نصف ماکارونی میسوزه.
غمگینم مثل دختری که با وجود خستگی بعد از کلاس کلی وقت میذاره و میره خرید که یه شام خوب داشته باشه. ( و البته گه گیجه میگیره از قیمتها!) اما در نهایت نون رو تو یه میوه فروشی جا میذاره!
غمگینم و خسته و گرسنه :')
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 19:49 توسط رحما (rohama)
|