امشب تمام رشته های مغزم بهم گره خورده بود. حالت خسته، عصبی، ناراحت و مستاصل رو باهم تصور کنید. دو ساعت تمام اشکام سرازیر میشد و نمیدونستم به چی فکر کنم و چیکار کنم. ولی یه رفیق از راه دور تونست این گره رو باز کنه. آروم آروم. با حرفاش. با شنیدن حرفام. با بودنش. یه رفیق که شاید تو خیلی چیزا فرق داشته باشیم. شاید خیلی دور باشیم. اما به هر حال رفیقه. و میدونه کی باید به دادت برسه.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 1:26 توسط رحما (rohama)
|