تفریح جذاب

شاید باورتان نشود اما اگر تنها باشید و نه کتابی برای خواندن داشته باشید و نه فیلمی برای دیدن، آن وقت دستشویی رفتن هم برایتان جذاب میشود. می شود یکی از تفریحاتتان برای خروج از اتاق!

پ.ن: یکی از دلایلی که خوابگاه جدید را دوست دارم دستشویی هایش است. تمیز و زیباست. می پسندم.

طعم شگفت انگیز

بستنی قهوه یعنی هنوز امیدی برای زیستن هست.

اندر احوالات یک شمالی در شهر خشک

اگر معده تهرانی ها با آب شمال سازگار شد و توانستند اب شمال را بخورند. پوست من هم به آب و هوای اینجا عادت می کند! پارسال توی تهران به اندازه کافی خشکی هوا اذیتم می کرد. کرج باز از تهران هم خشک تر است! به یاری لوسیون و کرم مرطوب کننده و وازلین روز را شب میکنم. کف پایم از خشکی پوست پوست شده. پوست دستم مثل پوست کرگدن زمخت شده. لب هایم ترک برداشته و خون می آید. بینی ام هم که دیگر نگویم. به زور نفس می کشم. کاش می شد کمی از هوای شرجی شمال را بریزم توی یک قوطی و با خودم بیاورم.

اتاق خالی

فکر می کنم ناف من را با تنهایی توی خوابگاه بریده اند. آن از پارسال که اتاقمان شش نفره بود و باز با این حال وقت هایی بود که من یک هفته توی اتاق تنها میشدم. این هم از امسال که وقتی مسوول امور خوابگاهی بهم گفت اتاق دو نفره میخوای یا سه نفره یا پنج نفره؟ گفتم پنج نفره که چون بچه ها را نمی شناسم اتاق شلوغ باشد که مثلا اگر نشد با یکی کنار امد با دو تا ی دیگر کنار بیایم. اما کو چهار نفر دیگر؟؟ حالا اتاق شامل تخت من است و چهار تخت خالی! دیروز فقط یکی از هم اتاقی هایم امد. که آن هم امروز رفت و گفت اخر هفته بر میگردد و وسایلش را می اورد. فکر می کردم با ترم اولی ها هم اتاق بشوم. اما هم اتاقی ام ترم سه است. بهتر شد. هم سن و سال خودم است راحت ترم. تهرانی ست. دختر خوبی ست. توی این یک روز ازش بدی ندیدم. و خب نکات ریزی هم بود که نشان می داد هم اتاقی بودن را بلد است. مثلا وقتی میخواست بخوابد گفت برق اتاق را روشن بگذارم و به کارهایم برسم. گفت عذاب وجدان میگیرد اگر به خاطر او برق را خاموش کنم. که البته من خودم برق را خاموش کردم و گفتم نیازی ندارم. صبح هم وقتی میخواست در بالکن را باز کند باز اول از من پرسید که مشکلی ندارم؟ خلاصه که اولین هم اتاقی هم خداروشکر خوب است. طی صحبت هایی که با هم کردیم فهمیدم تا اخر ممکن است اصلا اتاق پر نشود. مثلا شاید یکی دو نفر دیگر بیایند. حالا پنج نفر هم نشدیم مهم نیست. تعداد کمتر، جای بیشتر. اما خب حداقل یک نفر دیگر بیاید. این که تهرانی ست اخر هفته ها می رود. تنها میشوم. انقدر تنهایی هم خوب نیست دیگر. اشتهایم کور شده. پارسال توی خوابگاه همیشه گرسنه بودیم. مثل گاو می خوردیم و سیر نمی شدیم. تو جمع غذا خوردن کیف دارد. حتی اگر نان خشک باشد. اما حالا که تنهایم نه حوصله غذا خوردن دارم و نه خیلی گرسنه ام میشود. دیشب اگر اشپزی کردم و برنج پختم بیشتر برای این بود که وقت بگذرد و سرگرم شوم وگرنه من که با یک نودل هم سیر می شدم. به هر حال خدا کند هم اتاقی های دیگرم هم خوب باشند. هم اتاقی های پارسالم هم هنوز از شهرشان نیامده اند تهران. بیایند خوابگاه یک اخر هفته می روم بهشان سر می زنم. دلم برایشان تنگ شده.

جارو برقی

یادتونه کوچیک بودیم همیشه موضوع یکی از انشا هامون این بود: اگر من رییس جمهور بودم...؟ خب من اون موقع واقعا نمیدونستم چی بنویسم. همیشه از این موضوع بدم میومد. اما حالا میدونم!

اگر من رییس جمهور بود ترتیبی می دادم تا همه ی خوابگاه های دانشجویی آسانسور داشته باشند و تعداد زیاااادی جارو برقی!

پ.ن: سه طبقه باید برم پایین بعد برم یه ساختمون دیگه کارت دانشجویی گرو بذارم بهم جارو برقی بدن. بعد کلی راه بیارمش تا ساختمون خودمون و سه طبقه بیارمش بالا و بعد کار دوباره ببرمش همون سرپرستی و کارتم رو بگیرم :| ظلمه به خدا. یعنی چی؟ الان دوبار تا سرپرستی رفتم و گفتن جارو برقی نیست. بردنش. من اگه بتونم این جارو رو گیر بیارم و اتاق رو تمییز کنم تا یه ماه دست به جارو نمیزنم! بچه های دیگه برن :/

برادر

چه کسی می تواند در برابر من ادعا کند بهترین برادر دنیا را دارد وقتی دال سه روز تمام همراهم از تهران به کرج و از کرج به تهران می امد. توی دانشگاه از این اتاق به آن اتاق، از این ساختمان به آن ساختمان می رفت، آن هم با پاهایی که از فرط راه رفتن تاول زده بود! تا آخرش هم نه یک آخ گفت و نه یک غر زد. از من نگران تر بود برای کار ها ولی میگفت بیخیال باش. استرس نداشته باش.

کل سفر را هم خندیدیم. به خستگی هایمان. به تاول ها. به درد نفس گیر پاهایمان. به لنگیدمان. حتی به کارمندی هم که اذیتمان کرد، خندیدیم. اول فحش دادیم و بعد به فحش ها خندیدیم. مراحل کار اداری بس طاقت فرساست. انقدر درمانده شده بودیم که وقتی درخواست خوابگاهم تایید شد توی حیاط دانشگاه قر میدادم. بله..من و دال توی این سه روز کارهای عجیب و غریبی کردیم که باورتان نمیشود. ما خسته بودیم و درمانده و پر استرس، و سعی می کردیم با دیوانگی ذهن مان را آرام کنیم. که خب، جواب هم داد. دیوانه باشید. مثل ما. تلاش کنید. کفش آهنین بپوشید و حرکت کنید. اما استرس به دلتان راه ندهید. هیچ فایده ندارد. کار را خراب تر میکند. اگر هم آدم هایی مثل دال توی زندگی تان دارید قدرشان را بدانید. اگر کاری میکنند، وظیفه شان نیست. لطف است و مهربانی.

دانشجوی ادبیات

تغییر رشته دادم.

از اقتصاد به ادبیات فارسی.

شبی که صبح نمی شد

دیشب تا ساعت شیش صبح از درد خوابم نبرد. و همین طور که داشتم گریه می کردم مدام از خودم می پرسیدم الان چندتا دختر بدبخت دیگه مثل من به خاطر یه اتفاق طبیعی دارن اینطور به خودشون می پیچن؟ و بعد دوباره زار می زدم و چنگ می زدم به پتو و ملافه و هرچیزی که دستم میومد.

بگو: سیییییب!

دو سال و نیم پیش رفتم یه سری پیچ و مهره و سیم گذاشتم رو دندونام و خودمو اسیر کردم. اخه کجی دندونام خیلی نااامحسوس بود. ( الان میگین تو ازون ادمایی هستی که اگه دماغتو عمل کنی میگی پلیپ داشتم! :)) ) خلاصه دیروز بعد از دو سال و نیم رفتم همشو کندم! یه حس رهااایی داشت که نگو و نپرس. الان اگه رو دندوناتون سیم نیس یه لبخند گشاد بزنین، میوه ها رو بدون تیکه کردن گاااز بزنین و از زندگی لذت ببرین. از دیروز تا حالا هی دلم می خواد بخندم. میرم جلو آینده و به خودم لبخند میزنم. کاملا آمادگی شرکت تو تبلغیات خمیردندون رو دارم! مثلا عکاس بگه یک..دو..سه و من بگم: سیییب!

پ.ن: من تا قبل از اینکه دندونامو ارتودنسی کنم همیشه تو عکسا نیشم باز بود. بعد از اینکه دندونامو سیم کشی کردم سختم بود تو عکسا بخندم. همش احساس میکردم زشته. اما متاسفانه با دهن بسته چهرم خیلی تصنعی و مسخره میشد. بعد یه مدت به این نتیجه رسیدم که لبخند همیشه زیباست. چه بادندونای کج چه با دندونای سیم کشی شده و چه با دندونای صاف و ردیف. هیچ وقت تو خندیدن جلو خودتونو نگیرین. تو عکسا بخندین. زیاد. با نیش بااز. بگین: سییییب!

صدای خنده هاش

امشب بعد مدت ها با یه دوست عزیزی تلفنی صحبت کردم. چسبید. خیلی زیاد.

دلم برای تو تنگ شده است

اما نمیدانم چه کار کنم؟

مثل پرنده ای لالم

که میخواهد آواز بخواند

و نمی تواند

نیمی آتشم،

نیمی بارانم،

اما بارانم، آتشم را خاموش نمیکند...

+ رسول یونان