سبک و رها

امروز که توی استخر دست هایم را باز کرده بودم و روی سطح آب دراز کشیده بودم، چشم هایم را بستم و تصور کردم که در نقطه ای از دریای خزر هستم که هیچ چیز جز آب در اطرافم دیده نمی شود. خودم را شل کرده بودم و جسمم بی آنکه تکانی بخورم، روی آب حرکت می کرد. جز صدای نفس هایم صدایی نمی شنیدم. اطرافیان که شنا می کردند اب اندکی موج برمی داشت و تا زیر لب ها و روی چشم هایم جلو می امد و دوباره بر می گشت عقب. حس خیلی خوبی بود. واقعا که آب آرامش بی نظیری دارد.

پایان باز

فدریکا و رالف هم کلاسی های ایتالیایی ام هستند. البته فقط یک کلاس مشترک داریم. آیین نگارش و ویرایش. رالف خیلی فارسی اش خوب نیست و عربی اش بهتر است. اما فدریکا فارسی اش بهتر است. در کلاس بیشتر حرف می زند و بیشتر حرف های استاد را متوجه می شود. چیزی که از همان روز های اول توجه ام را به خود جلب کرد قلم خوب فدریکا بود. وقتی استاد موضوعی میداد تا بنویسیم او به همان زبان دست و پا شکسته و فعل های جابه جا شده ی خودش متنی می نوشت که از متن خیلی از بچه های کلاس بهتر بود. بعد تر دیدم او تحلیل هایش هم از ما خیلی بهتر است. با اینکه خودش را می کشد تا دوتا جمله بگوید اما همان دو تا جمله اش خوب است! البته اینکه او دانشجوی ارشد زبان های شرقی ست و ما دانشجوی ترم یک ادبیات فارسی بی تاثیر نیست :)) اما با این حال به نظرم وقتی می نشیند کتاب هدایت را که نثرش به خاطر اصطلاحات عامیانه فراوان برای او سنگین است و ممکن است بخش های زیادی از داستان را متوجه نشود، تحلیل می کند؛ تحسین برانگیز است.

یکبار توی کلاس گفت من یک سوالی درباره پایان داستان "بچه مردم" داشتم. استاد گفت بپرس. با همان زبان دست و پا شکسته و بامزه اش گفت که از اول داستان منتظر بوده که ببیند پایان داستان چه می شود؟ چرا پایان داستان مشخص نبود؟ چرا فیلم ها و داستان های فارسی پایانش این شکلی ست؟ :)) گفت در ایتالیا پایان داستان و فیلم برای مردم خیلی مهم است و همچین داستان هایی را نمی پسندند. با تعجب میگفت خب چرا پایان داستان را اینطور می نویسند؟ من می خواهم دلیلش را بدانم. که آن روز در کلاس بحثی مفصل پیرو این موضوع شکل گرفت. استاد بهش پیشنهاد کرد فیلم های اصغر فرهادی را ببیند. بعد آن پسره که کلا با همه چیز مخالف است گفت که فیلم فروشنده هیچی نداشت فقط به خاطر شهاب حسینی معروف شد :)) و جالب اینجاست که در بین تمام مخالفان فرهادی که پشت آن پسر درامده بودند و به همه چیز اعتراض می کردند تنها کسی که با استاد موافق بود و گفت که فیلم نامه ی فیلم خوب بود، من بودم.

خلاصه که خواستم اطلاعات عمومی تان را بالا ببرم و بهتان بگویم که ایتالیایی ها داستان هایی با پایان باز را نمی پسندند و برایشان قابل درک نیست. تا اطلاعات بعدی شب به خیر.

هرجا تو باشی باغ های توت آن جاست

دریا و نان و معدن یاقوت آن جاست

آبش شراب و پاره ی مهتاب نانش

هرجا تو باشی خوش به حال مردمانش

اندیشه نوشت

در کنار تاکسی نوشت ها و دیالوگ های خیابانی می توان به "اندیشه نوشت" ها نیز به عنوان یکی از منابع گفت و گو محور جذاب اشاره کرد.

اندیشه نوشت چیست؟ اندیشه نوشت دیالوگ هایی ست که در کلاس اندیشه اسلامی بین دانشجو با دانشجو و دانشجو با استاد رد و بدل می شود. این نوشته ها را می توان در رده نوشته های طنز جای داد!!

پ.ن: حیف که امروز داشتم سر کلاس کتاب می خواندم و کاغذ سفید هم همراهم نبود وگرنه دیالوگ ها را می نوشتم تا درست متوجه حرفم شوید. سرم توی کتاب بود اما از خنده شانه هایم می لرزید :))

بی معرفت

چرا من انقدر بی شعورم؟ جز دل شکستن چه کاری بلدم؟

از خودم بدم میاد.

بیست سالگی

دو دهه از زندگی ام گذشت. نوزده سالگی سال شگفت انگیزی بود. اولش فکر میکردم نوزده سالگی! خب که چه؟ نه هجده سالگی ست که شروع جوانی ام باشد. نه بیست سالگی. درواقع عدد خاصی نبود. اما سال خاصی بود. کلی اتفاق جدید در زندگی ام افتاد. کلی تجربه های تازه کسب کردم. تجربه هایی که چه تلخ و چه شیرین حالا همه اش را دوست دارم. حس میکنم توی این یک سال بیشتر از یک سال بزرگ شدم! حتی برخی از تفکرات و عقایدم تغییر کرد. برای نوزده سالگی هیچ برنامه ریزی ای نداشتم اما کلی اتفاق مختلف برایم رغم خورد. برای بیست سالگی هم نمی خواهم برنامه ریزی کنم. تنها برنامه که برای خودم می گذارم این است که یک کاری برای خودم دست و پا کنم. هرچند کوچک و کم درامد باشد. برای شروع بد نیست. وقتی انقدر سن دارم که بتوانم کار کنم پس نباید مصرف کننده ی صرف باشم..هان؟! کاش بشود. فکر هایی در سرم دارم.

بیست سالگی را پر انرژی شروع میکنم. نمی خواهم دنیا را فتح کنم. فقط میخواهم افسار زندگی خودم بیاید دستم. آزادانه بخندم. شاد باشم. غم ها را زود فراموش کنم. تجربه کنم. نترسم. می خواهم در "حال" زندگی کنم. شعار نمی دهم. کپشن اینستا نمی نویسم. دارم از تصمیمات جدی ام با شما صحبت می کنم.

می بینید چه قدر بزرگ شده ام؟ خودم باورم نمی شود. قدیمی های اینجا می دانند که من یک دختر کوچولوی غرغرو بودم. کی به این سن رسیدم؟ زمان عجب میگذرد!

بروم بخوابم دیگر. تا یکی نیامده بگوید دخترجان انقدر باد نکن، توی بیست و یک سالگی می فهمی هنوز همان دختر کوچولویی!

خانه

کنار بخاری دراز کشیده ام. فضای اتاق سرد است و فقط یک گرمای موضعی پشتم را گرم می کند. پوست پرتقال سبزی که چند دقیقه پیش خوردم و گلپر نمک کنارم است. از آشپز خانه عطر دلپذیر مرغ ترش می آید. هوای بیرون، ابری مایل به بارانی ست.