دو دهه از زندگی ام گذشت. نوزده سالگی سال شگفت انگیزی بود. اولش فکر میکردم نوزده سالگی! خب که چه؟ نه هجده سالگی ست که شروع جوانی ام باشد. نه بیست سالگی. درواقع عدد خاصی نبود. اما سال خاصی بود. کلی اتفاق جدید در زندگی ام افتاد. کلی تجربه های تازه کسب کردم. تجربه هایی که چه تلخ و چه شیرین حالا همه اش را دوست دارم. حس میکنم توی این یک سال بیشتر از یک سال بزرگ شدم! حتی برخی از تفکرات و عقایدم تغییر کرد. برای نوزده سالگی هیچ برنامه ریزی ای نداشتم اما کلی اتفاق مختلف برایم رغم خورد. برای بیست سالگی هم نمی خواهم برنامه ریزی کنم. تنها برنامه که برای خودم می گذارم این است که یک کاری برای خودم دست و پا کنم. هرچند کوچک و کم درامد باشد. برای شروع بد نیست. وقتی انقدر سن دارم که بتوانم کار کنم پس نباید مصرف کننده ی صرف باشم..هان؟! کاش بشود. فکر هایی در سرم دارم.
بیست سالگی را پر انرژی شروع میکنم. نمی خواهم دنیا را فتح کنم. فقط میخواهم افسار زندگی خودم بیاید دستم. آزادانه بخندم. شاد باشم. غم ها را زود فراموش کنم. تجربه کنم. نترسم. می خواهم در "حال" زندگی کنم. شعار نمی دهم. کپشن اینستا نمی نویسم. دارم از تصمیمات جدی ام با شما صحبت می کنم.
می بینید چه قدر بزرگ شده ام؟ خودم باورم نمی شود. قدیمی های اینجا می دانند که من یک دختر کوچولوی غرغرو بودم. کی به این سن رسیدم؟ زمان عجب میگذرد!
بروم بخوابم دیگر. تا یکی نیامده بگوید دخترجان انقدر باد نکن، توی بیست و یک سالگی می فهمی هنوز همان دختر کوچولویی!