فدریکا و رالف هم کلاسی های ایتالیایی ام هستند. البته فقط یک کلاس مشترک داریم. آیین نگارش و ویرایش. رالف خیلی فارسی اش خوب نیست و عربی اش بهتر است. اما فدریکا فارسی اش بهتر است. در کلاس بیشتر حرف می زند و بیشتر حرف های استاد را متوجه می شود. چیزی که از همان روز های اول توجه ام را به خود جلب کرد قلم خوب فدریکا بود. وقتی استاد موضوعی میداد تا بنویسیم او به همان زبان دست و پا شکسته و فعل های جابه جا شده ی خودش متنی می نوشت که از متن خیلی از بچه های کلاس بهتر بود. بعد تر دیدم او تحلیل هایش هم از ما خیلی بهتر است. با اینکه خودش را می کشد تا دوتا جمله بگوید اما همان دو تا جمله اش خوب است! البته اینکه او دانشجوی ارشد زبان های شرقی ست و ما دانشجوی ترم یک ادبیات فارسی بی تاثیر نیست :)) اما با این حال به نظرم وقتی می نشیند کتاب هدایت را که نثرش به خاطر اصطلاحات عامیانه فراوان برای او سنگین است و ممکن است بخش های زیادی از داستان را متوجه نشود، تحلیل می کند؛ تحسین برانگیز است.

یکبار توی کلاس گفت من یک سوالی درباره پایان داستان "بچه مردم" داشتم. استاد گفت بپرس. با همان زبان دست و پا شکسته و بامزه اش گفت که از اول داستان منتظر بوده که ببیند پایان داستان چه می شود؟ چرا پایان داستان مشخص نبود؟ چرا فیلم ها و داستان های فارسی پایانش این شکلی ست؟ :)) گفت در ایتالیا پایان داستان و فیلم برای مردم خیلی مهم است و همچین داستان هایی را نمی پسندند. با تعجب میگفت خب چرا پایان داستان را اینطور می نویسند؟ من می خواهم دلیلش را بدانم. که آن روز در کلاس بحثی مفصل پیرو این موضوع شکل گرفت. استاد بهش پیشنهاد کرد فیلم های اصغر فرهادی را ببیند. بعد آن پسره که کلا با همه چیز مخالف است گفت که فیلم فروشنده هیچی نداشت فقط به خاطر شهاب حسینی معروف شد :)) و جالب اینجاست که در بین تمام مخالفان فرهادی که پشت آن پسر درامده بودند و به همه چیز اعتراض می کردند تنها کسی که با استاد موافق بود و گفت که فیلم نامه ی فیلم خوب بود، من بودم.

خلاصه که خواستم اطلاعات عمومی تان را بالا ببرم و بهتان بگویم که ایتالیایی ها داستان هایی با پایان باز را نمی پسندند و برایشان قابل درک نیست. تا اطلاعات بعدی شب به خیر.