رادیو ، دوست خوب من :)
دیدن عکس گوینده ها برای اولین بار تو اینترنت تجربه جالبی بود. بعضی ها صداشون جوون تر بود بعضی ها مسن تر. بعضی ها لاغر بودن و بعضی ها هم چاق. در کل تمام تصورات ذهنیم بهم ریخته بود. همیشه هم فکر می کردم که گوینده ها تو یه اتاق کوچیک و تاریک نشستن_چیزی که تو فیلم ها میبینیم_ اما این طور نبود، یه اتاق بزرگ بود که دو شب و دو ظهرش هیچ فرقی از نظر روشنایی نداشت.
خلاصه اینکه روزای خوبی بود. از صبح تا شب و از شب تا صبح یه جفت هندزفیری تو گوشم بود و یه رادیو جیبی تو جیبم. بعضی اوقات هم موقع پخش برنامه های شبانگاهی تا 2 بامداد بیدار بودم و با شنونده های دیگه و سردبیر برنامه چت می کردیم! به سردبیرها و تهیه کننده ها می گفتیم : عمو! خوب خودمونی شده بودیم:)
چند باری هم روز تولد رادیو جوان مدرسه نرفتم و نشستم خونه و کل روز رو رادیو گوش کردم! ولی الان یکی دو ساله که دیگه رادیو اون قدر جذبم نمیکنه. یعنی باز خیلی از برنامه هاش رو دوست دارم ولی اون طور نیست که بشم پایه ثابت و همیشه گوش کنم.
یه وقتایی تو زندگی یه سرگرمی هایی داریم که باهاشون خوشیم و نمی تونیم ازشون دل بکنیم ولی یه مدت که میگذره دیگه اون سرگرمی اونقدر برامون جذاب نیست. هرچی هم تلاش می کنی به اون لذت قبلی برسی نمی رسی. من فکر میکنم تو هر زمانی باید از چیزی هایی که شادمون می کنه نهایت استفاده رو بکنیم واگه بعد یه مدت احساس کردیم که اون دیگه جذابیت قبل رو برامون نداره مجبور نیستیم که تحملش کنیم و خودمون رو گول بزنیم. بهتره با یه کار دیگه خودمون رو سرگرم کنیم و وقتمون رو هدر ندیم.
پ.ن: البته دلم برای اون دوران و دوستای رادیوییم تنگ شده...دوستای مهربون و بی حاشیه...
