چند شب پیش یه سری عکس و فیلم قدیمی پیدا کردیم از عروسی پسردایی. حدود ده سال پیش. یه عکس خیلی شگفت زده و البته غمگینم کرد. عکس مامان با موهای مصری. مامانِ خیلی جوون تر. مامان خوشگلم که با چشم های درشت سبزش به دوربین لبخند می زد. یک آن دلم خواست برگردم به اون دوران و مامان رو یکبار دیگه تو اون روزا ببینم. بعد به خودم اومدم و فکر کردم ده سال دیگه قطعا مامان خیلی شکسته تر از این روزها میشه پس تو همین روزها باید خوب نگاهش کنم و کیف کنم از داشتنش. وقتی من و شین کوچیک بودیم بابام می گفت کاش میشد اینا رو تو همین سن خشک کرد تا دیگه بزرگ نشن. حالا من دلم می خواد مامان و بابا رو همین شکلی خشک کنم تا دیگه از این پیر تر نشن.