باز نمره عینکم با لا رفت. خودم میدانستم. فهمیده بودم که رفتم بینایی سنجی. طبق معمول اسم های توی تیتراژ فیلم ها تار شد بعد نوشته های روی تخته کلاس و..

دیگر نگران بالا رفتن نمره عینکم نیستم. ناراحت هم نمی شوم. اصلا منتظر هم هستم...چند ماه که می گذرد منتظرم که تار ببینم. دیگر عادت کرده ام.  دیگر این قضیه اینقدر برایم تکراری ست که احساس می کنم مثل از این فیلم ها توی زمان گیر افتاده ام. تار میبینم..می روم بینایی سنجی..نیم ساعتی توی اتاق انتظار می شینم و زل می زنم به تابلوهای نقاشی دختر خانم دکتر که خیلی جون دار هستند و من از دیدنشان سیر نمیشوم...بعد میروم داخل اتاق و خانم دکتر  با لبخند سلام میکند و وقتی شیشه های گرد کوچک را روی آن عینک عجیب و غریب مدام جابه جا می کند با همان لحن همیشگی اش میگوید: الااان بهتر میبینی یا اینو برداررم؟...بعد از بینایی سنجی میرویم همان عینک فروشی همیشگی برای تعویض شیشه های عینک و جوان عینک فروش تا مارا میبیند ابرو هایش را بالا میاندازد و با تعجب می پرسد: بازم بالا رفت؟؟!!..من هم می خندم و به نشانه مثبت سری تکان می دهم...همیشه می خندم ...اینقدر این قضیه تکراری شده  که از اولش که به پدرم میگوید برای مطب بینایی سنجی وقت بگیرد تا آخرش که عینکِ با شیشه های جدید را میزنم به چشم هایم را می خندم.

شاید باید ناراحت باشم اما به نظر من همه اش خنده دار است ..جمله"بابا برام یه وقت بینایی سنجی بگیر"..لحن و جمله های تکراری خانم بینایی سنج...تعجب های جوان عیینک فروش....شهر و مردم تار موقع برگشت... وو

شاید فکر کنید خل شده اما اگر اینطور به قضیه نگاه نکنم و فقط بخواهم زوم کنم به اینکه هردفعه چه قدر به تاری چشمم اضافه می شود باید بشینم و های های گریه کنم...گریه کنم هم که قضیه حل نمی شود...پس می خندم و همه بازی های این دنیا را به سخره می گیرم:))

پ.ن: یک بار پدرم به یکی از متخصص های چشم گفته بود که کتاب زیاد می خوانم و از این حرفاا..دکترجان هم خیلی خونسرد گفت: هرچی میخوای کتاب بخون. آخرش کور می شی ، میری لیزر میکنی.