غم ها را هم می شود شست؟
بله من از آن آدم هایی هستم که وقتی اعصاب شان خورد است وسواسی می شوند. مدام دلم می خواهد همه جا را تمییز کنم. میخواهم کاری کنم که فکرم عوض شود. امشب بعد از اینکه بچه ها وسط اتاق رقصیدند و من مثل مادربزرگ های بی حوصله از روی تختم نگاهشان کردم، یکهو پتو را انداختم کنار و رفتم آشپزخانه زیر کتری را روشن کردم. بعد آمدم توی اتاق بچه ها روی روفرشی سس ریخته بودند. یک پارچه گرفتم و شروع کردم به ساییدن روفرشی. بعد هم همه ی ظرف های کثیف را جمع کردم و بردم شستم. برگشتم توی اتاق هر چه ظرف یکبار مصرف و آشغال بود از گوشه و کنار جمع کردم. بچه ها میگفتند رحما تو چت شده؟ چرا انقدر کار میکنی؟ بابا ما خجالت می کشیم. لبخند می زدم و به کارم ادامه می دادم. آب که جوش آمد رفتم چای درست کردم و با یک کیسه شکلات گذاشتم وسط اتاق. بعد نشستم و صبورانه برای بچه ها طعم شکلات ها را توضیح دادم. به بچه ها می گفتم که ببینید هر رنگ طعمش متفاوته. آبی و بنفش دارکه. سبز کاپوچینو. قرمز چیه؟ نمی تونم بخونم شما می فهمین معنیشو؟ خوشمزه س بچه ها. بخورید. بخورید.