نشسته بودیم توی ماشین و "ح" از تولد اعیونی که رفته بود تا وسایل صوتی و تصویری اش را نصب کند تعریف میکرد. جلوی خودمان بود که طرف زنگ زده بود بهش و گفته بود خاور می فرستم تا وسایل تان را بیاورد تا فلان روستا که وسط جنگل است. تولد آن جا بود. توی حیاط ویلای شان.

ح: چه تولدیییی بود! طرف تک پسر داشت. واسش سنگ تموم گذاشته بود. تولد بیست سالگی پسره بود. باباهه براش تو کانادا خونه خریده بود!

تا گفت بیست سالگی من و شین هم زمان برگشتیم و پوکر فیس همدیگر را نگاه کردیم. بعد من گفتم: سال دیگه همتون دعوتید به تولد بیست سالگی من! اینجا هم نه، یه سره بیاین کانادا! و بعد همه زدیم زیر خنده.

_ حالا پسره انقدر بی ادب و عنق بود! وقتی دی جی بهش گفت مهمونات دست نمی زنن یهو داد زد: اینا که مهمونای من نیستن! اینا همشون دهاتی ان. به درک که دست نزدن!

ما: واااا...بی ادب. بی تربیت. اینجوری لوس بار میارن همین می شه دیگه!

_مامانه هم یه سره نازشو می کشید. حالا آخر مهمونی هم زمین خورد پاش شکست!

دال محکم زد روی فرمون و گفت : آخییییش.. اینو نمی گفتی امشب خوابم نمی برد!

_ ینی انقدر این پسره شر بوده که وقتی کیکش رو آوردن ده پونزده نفر رفتند پشتش هلش دادن ، سرشو فرو کردن تو کیک از حرص. هیچی دیگه از کیک نموند به مهمونا بدن. جای سرش تو کیک قالب شده بود! :))

من : واه. آخرشم کیکو حروم کرد:/ پوووف.

و در آخر داستان را با جمله معروف " خدایا پولو به کیا میدی؟" تمام کرده و صدای آهنگ را زیاد کردیم و خیره شدیم به جاده.