نشستم توی لابی خوابگاه تا برنجم دم بکشه. که یکی از بچه ها با یه پیرهن ماکسی یقه دلبری نارنجی از اتاقش اومد بیرون. رژ قرمزم زده بود. مشخص بود داره میره عروسی. یهویی انقدر دلم عروسی خواست. بزک دوزک و از اینجور کارا. چند دقیقه بعد هم یه مامان از یه اتاق دیگه اومد بیرون. دیدن یه مامان تو خوابگاه هم لبخند میاره رو لب آدم و هم آدمو دلتنگ میکنه. دلم میخواست برم بغلش کنم جای مامان خودم. مادر خودمم گفته بود اگه دلتنگم این هفته بیاد پیشم ولی خودم گفتم نیاد. من که همش کلاسم. خوابگامونم حیاط درست و حسابی نداره دلش میگرفت. مامانم برعکس من روابط اجتماعی خیلی بالایی داره نمی تونه صب تا شب تو اتاق بشینه. الان داره چیکار میکنه تو خونه ینی؟ یا خواهرا خونمونن و داره ازشون پذیرایی میکنه و یا داره از این سریالای ایرانی میبینه. لابد دیگه. از دست منم راحت شد. دیگه نیستم که هی بگم صدا رو کم کن. دلم براش تنگ شد.