با گل ها حرف بزنید!
سر کلاس ادبیات بودیم. یک کلاس دو ساعت و نیمه بعد از ناهار. استاد چند بار درباره شعری که خوانده بود سوال پرسید و همه بچه ها در هپروت و بین خواب و بیداری فقط خیره نگاهش کردند. اخر استاد با همان ذوقی که ادبیاتی ها دارند امد وسط کلاس و گفت: بابا یه ذره ادبیات بخونین..شعر بخونین و ما همچنان در هپروت. ادامه داد: برین با گل ها حرف بزنین! یکهو کلاس منفجر شد. بچه ها می خندیدند و من از خنده شان خنده ام گرفته بود. ولی عصبی هم بودم چون کار به این قشنگی را داشتند مسخره می کردند. همان طور که می خندیدم محکم زدم به بازوی دوستم که غش کرده بود و گفتم: به چی میخندی؟! جواب نداد..می خندید. گفتم: خب منم با گلام حرف می زنم. خیلی هم خوبه. میان خنده یکطوری نگاهم کرد. دیگر نگفتم که ماچشان هم می کنم! این بی ذوق ها چه میفهمند که گل زنده است، میفهمد، احساس دارد، ناز دارد. این ها چه می فهمند ..
پ.ن: تکمیل ظرفیت فرهنگیان هم قبول نشدم. حالا دیگه دودلی و پشیمونی ای در کار نیست. قبول نشدم دیگه..دست من نبود!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر ۱۳۹۷ ساعت 19:39 توسط رحما (rohama)
|