روی کاناپه دراز کشیده ام و صورتم به طرف مامان و است و منتظرم که پا شود و صبحش را شروع کند، از اینکه دراز کشده حوصله ام سر میرود. مامان اما بی توجه به آنچه در مغز من میگذرد دارد دراز کشیده واسه خودش حرکات ورزشی را انجام می دهد که به قول خودش برای کمردرد خوب است.

من را که ساکت می بیند شروع می کند از عروسی دیشب تعریف کردن. مامان دوست دارد یک شب عروسی برود و یک هفته درباره اش حرف بزند. من اما اینجور حرف ها هیچ جذابیتی برایم ندارد. مامان هم ول کن نیست..از این دوربین هوایی ها داشتن..کلیپ درست کرده بودن با لباس اسپرت تو دریا سوار قایق بودن..تو عروسی همش داشتن فیلم میگرفتن یه لحظه دوربین ها رو خاموش نمیکردن...مامان همینطور حرف میزند

من دارم فکر میکنم که عروس چه قدر فیلم دوست دارد و زیر لب غر میزنم که مامان ول کن حوصله ندارم ..برای چندمین بار است که غر میزنم اما مامان هربار چیز تازه ای یادش می آید و با هیجان تعریف میکند.

من فکر میکنم چرا مثل بقیه دختر ها نمیتوانم منتظر باشم تا مامان از عروسی برگردد و تند تند برایم حرف بزند و من با شوق گوش کنم. دست خودم که نیست حرف زدن درباره زندگی دیگران برایم جالب که نیس هیچ از چند جمله که پیش برود اعصابم را هم خورد میکند.

سرم را توی پشتی کاناپه فرو کرده بودم و فکر می کردم که کاش خواهر بزرگ ها بودند و به حرف های مامان گوش می کردند که مامان بالاخره پاشد تا صبحش را شروع کند.