پوتوس عزیز من
پوتوس دوستم بود. دوست خوش حالم که هر صبح برگ های سبزش را می آورد بالا و توی هوا تکان می داد و میگفت: صبح به خیر دختر! بعد من می رفتم پیشش یک لبخند گشاد می زدم و روی برگ هایش آب می پاشیدم. از این حرکت خوشش می آمد. انگار که قلقلکش داده باشم. می خندید و خودش را لوس می کرد. گاهی اوقات هم ماچش می کردم. پوتوس یار با وفایم بود. حتی وقتی که یک ماه موقع امتحانات بهش آب ندادم و برگ هایش خشک و رنجور شد باز هم از پیشم نرفت. قهر نکرد. وقتی برگشتم و دوباره بهش رسیدگی کردم ، شد همان پوتوس قدیمی با برگ های سبز و با نشاط.
دیروز خواهرجان بهم گفت که این پوتوست را بگذار کنار پنجره یک ذره آفتاب بخورد. گناه دارد بدبخت. گفتم کنار پنجره جا نمی شود. گفت اشکال ندارد بگذارش روی پله حیاط، آنجا هم نورش خیلی زیاد نیست. خواهرجان خانه اش پر از گلدان های پوتوس است و خب می شود گفت که متخصص پوتوس است! من به حرفش اعتماد کردم اما اینکه خواهرجان چرا فکر کرد پله حیاط نورش زیاد نیست مسئله ایست که واقعا ذهنم را درگیر کرده!
دیروز گلدان را گذاشتم روی پله حیاط. می خواستم فقط یک ساعت آنجا باشد و بعد بیاورمش داخل اتاق اما یادم رفت و 24 ساعت ماند توی حیاط! و چه شد؟ شد آنچه که نباید می شد! برگ های پوتوس عزیزم سوخت! یک طوری سوخت که انگار کبریت گرفته اند رویش. سیاه شد. صحنه غم انگیزی بود واقعا. اینکه درست یک روز قبل از رفتنم چنین بلایی سرش آمد واقعا دردناک بود. میم می گوید از غم دوری تو اینطور شده! می گوید گل ها هم احساس دارند.
حالا من مانده ام و یک گل سوخته. کاش بودم و می توانستم بهش رسیدگی کنم. شاید اینبار هم قهر نمی کرد و دوباره جوانه می زد. بعد زل می زد توی چشم هایم و میگفت: هی دختر..تو باید زندگی کنی! باید تحمل کنی و دووم بیاری. همون طور که من دووم آوردم و باز جوونه زدم. ببین من دارم زندگی میکنم. من گل تو هستم. پس به خاطر من باید زندگی کنی!
چند روز پیش می خواستم عکسش بگذارم توی همین وبلاگ و یک پستِ خداحافظی برایش بنویسم. ازش عکس نگرفتم. دیر شد. حالا مجبورم عکس همین گل سوخته را بگذارم. خداحافظ پوتوس عزیزم. به امید دیدار با جوانه های تازه.
