دیروز تو حیاط دانشگاه داشتیم قدم می زدیم. یه قسمت حیاط یه حوضی بود و دورش چند تا نیمکت بود. داداشم راهشو کج کرد که بریم رو یکی از صندلیا بشینیم. که یهو گفتم: واای گربه هه رو ببین و اشاره کردم به گربه بزرگ خاکستری رنگی که مدام دور پای پسری که روی یکی از صندلی ها نشسته بود می چرخید و خودش رو می مالوند به کفش و شلوارش. جناب برادر گفت کاری نداره..پسره داره باهاش بازی می کنه اینم رفته طرفش. همون لحظه پسره پاشد و خواست بره که گربه هه چسبید به پاشو و ولش نمی کرد. پسره انقدر این پا و اون پا کرد تا گربهه ولش کرد. جالب اینجاست که پسره یه سره سرش تو گوشیش بود و حتی به گربه هه نگاهم نمی کرد چه برسه به بازی! ما رفتیم جای پسره نشستیم و گربه ی لوس هم همچنان دور حوض می چرخید و من خیره خیره نگاش می کردم. بعد آروم آروم رفت طرف دو تا دختره که روی نمیکت کناری نشسته بودن. دور پای یکشون چرخید و هی خودشو لوس کرد و دختره هم خوشش اومد و کلی باهاش بازی کرد. من دیگه داشتم سکته می کردم. من از گربه متنفرم! ینی هم ازش می ترسم و هم ازش بدم میاد. آدم از بعضی چیزا بدش میاد ولی نمیترسه ، فقط چندشش میشه. از بعضی چیزا هم می ترسه ولی بدش نمیاد. ولی درباره گربه برای من هر دوش صدق میکنه! پا شدیم با برادر یه دوری زدیم بلکه این گربه عزیز شرش رو کم کنه. وقتی برگشتیم دیدم باز همونجاست. با این تفاوت که یکی از دخترا رفته و دختر دیگه هم پاهاشو روی صندلی جمع کرده. داداشم گفت: بیا..اینم یه راه حل! البته کاملا مشخص بود که اون دختره هم نمی ترسید، فقط خوشش نمیومد که گربه به شلوارش بخوره و اینا. چون باز با نوک کفشش باهاش بازی می کرد. من همچنان منقبض سر جام نشسته بودم که گربه هه از نادیده گرفته شدن از سوی اون دختره خسته شد و اومد سمت نیمکت ما. منم سریع پاهامو جمع کردم! یه دور دور نمیکتمون چرخید و رفت پشت نیمکت و درست همون قسمتی که من نشسته بودم پشتک میزد و صندلی رو تکون میداد. انقدر به داداشم گفتم وای الان میاد بیرون ..وای صندلی تکون خورد..وای حالا چیکار کنم؟ که پاشد گفت بیا بریم اون طرف حیاط بشینیم. اونجا گربه نداره. البته چندین بار هم بهم گوشزد کرد که باید عادت کنی ، تهران گربه زیاد داره و گربه های دانشگاهم که اگه نگاه چپ بهشون بندازی ، دانشجو ها میوفتن رو سرت!
ظهر رفتیم رستوران دانشگاه در کمال آرامش ناهارمونو خوردیم و اومدیم بیرون. تو راه برگشت دیدم یه گربه سیاه بزرگ پشت در رستوران نشسته و هرکی میاد بیرون دهنشو باز میکنه. توی رستورانم نمیره ، همون پشت در نشسته منتظره. اینو که دیدم گفتم : واای اگه یه گربه پشت در رستوران باشه از گشنگی بمیرمم حاضر نیستم برم تو!
خلاصه که توی این تهران بزرگ هرچیزی یه جور عجیبیه و این گربه ها هم یه جور. تو شهرما هم گربه زیاده. خیلی زیاد. چند بار هم تو حیاط خونمون لونه کرده بودن و مدت ها زندگی می کردن. ولی گربه های اینجا یه ذره شرم و حیا دارن. پیشته بگی فرارم نکنن دو قدمی ازت فاصله می گیرن. ولی گربه های دانشگاه ، گربه های دستی بچه هان. پررو شدن. دانشجو ها بهشون غذا میدن و اینام پیش خودشون میگن : نون اینجا ، آب اینجا کجا بهتر از اینجا؟! بالاخره باید بهشون عادت کنم. یه جوری باید با هم کنار بیایم. حالا مونده تا گربه های خوابگاه رو ببینم. اوه..خدای من...خیلی سخته! گربه های لعنتی...چشم سفید ، بی حیا ، بی وفا. ازشون خوشم نمیاد!
پ.ن: همه این ماجراها مربوط می شد به حیاط دانشگاه اصلی و من صدبار خداروشکر کردم که حداقل این دوتا گربه تو دانشکده ما نیستن! چون دانشکده ما کاملا جداست و دو تا خیابون پایین تره.
پ.ن: الان تهران نیستم. همون دیروز برگشتیم خونه. شنبه بهمون خوابگاه میدن.