چهارده ساله بودم. با برادرم رفته بودیم یکی از کتاب فروشی های انقلاب. می خواست یکی از کتاب های درسی اش را بخرد. چند روزی بود خانه خاله بودیم و من حسابی حوصله ام سر رفته بود. صبح وقتی بهم گفت: می آیی؟ اینقدر سریع لباس پوشیده بودم که مبادا پشیمان شود. بهم گفته بود اینجا انقلاب است و من مات کتاب فروشی ها شده بودم. مات دست فروش ها و کتاب های دسته دوم. کتاب را که خرید کمی توی انقلاب دور زدیم که یکهو گفت اینجا هم دانشگاه تهرانه! و من سر چرخاندم و همچون شی مقدسی آرام دست کشیدم به دیوارش. به برادرم گفتم: یه روزی میام اینجا و سرخوشانه خندیدم. بعد از انقلاب رفتیم ولیعصر و ساعت ها پیادرو هایش را متر کردیم.  بعدازظهر رفتیم توی یکی از کافه ها که پاتوق برادر بود. من بستنی میوه ای خوردم و او برایم حافظ خواند. بعد گوشی اش را داد دستم و گفت یکی از عددها رو انتخاب کن. برایم فال گرفت. آمد: «گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سر آید...» آن روز را با تک تک جزئیاتش یادم هست. حتی وقتی که شب خسته و لهیده داشتیم بر می گشتیم خانه خاله جان و دوتایی کف مترو نشسته بودیم و با یک هدفن اهنگ گوش می کردیم و گاهی او خاطره ای تعریف می کرد و می خندیدیم. آن روز همان روزی بود که به خودم گفتم: من باید بروم تهران!

جایی در رمان سمفونی مردگان آیدین می گوید:« یک مملکت را نابود کرده اند که تهران را بسازند. پس چه بهتر که آدم برود آن جا و هرکار که بخواهد از آن جا شروع کند.» من آن روز دقیقا همین حس را داشتم. در تمام دوران دبیرستان هم همین حس را داشتم. در طول تمام شب هایی که بیدار می ماندم و درس می خواندم. در تمام ساعاتی که توی کلاس به درس معلم ها گوش می کردم. بعضی شب ها قبل از خواب پیش خواهرم رویاپردازی می کردم و می گفتم: ببین..من باید تهران قبول بشم ..باااید! و او بارها ازم پرسیده بود که : اگه تهران قبول نشی چی؟ و می گفتم: اصلا نمی خوام بهش فکر کنم. شاید باورتان نشود ولی من در 16 سالگی یک برگ پنجاه تومانی چسبانده بودم به آینه اتاقم و هر روز به عکس چاپ شده رویش نگاه می کردم! تهران شده بود خانه آمالم.

بعد از اینکه رتبه ها اعلان شد کمی امیدم را از دست داده بودم. این اواخر که انگار مطمئن بودم دانشگاه مازندران قبول می شوم! هر روز می نشستم با خودم فکر می کردم که دانشگاه مازندران هم خیلی خوب است. تازه بین کلاس ها هم اگر بیکار بودم از در پشتی دانشگاه می زنم و می روم لب ساحل. میم هم میگفت که یکی از پنجره های کتاب خانه اش رو به دریاست. چی از این بهتر؟ وقتی نتیجه آمد احساس می کردم همه چیز یک خواب است. باورم نمی شد که بالاخره شد آنچه که باید می شد! این روزها اولین جمله ای که همه اطرافیانم بهم می گویند این است: بالاخره رفتی تهران!

و حالا که به آرزوی چند ساله ام رسیده ام و حالا که باید بروم ، درونم حسی ست سراسر نگرانی ، سراسر تشویش. من کسی بودم که شب هایی را تا صبح دعا کرده بودم که فقط خوابگاهی بشوم و حالا از خوابگاهی شدن می ترسم. از دلتنگی می ترسم. از دوری و هزار چیز دیگر. توی خانواده محدود نبودم. همیشه به اندازه ی خودم آزادی داشتم. بیشتر از این هم نمی خواستم. مادرم همیشه سعی داشته بچه های مستقلی بار بیاورد. و در این مسئله فکر می کنم روی دخترانش حتی تاکید بیشتری هم داشته اما اینکه درباره من چه قدر موفق بوده را نمی دانم! از همه این ها که بگذریم میخواهم یک چیزی را یواشکی بهتان بگویم. من می ترسم بروم تهران و آن کاخ آرزویی که در طی این سال ها خشت خشت توی سرم ساخته بودم ، یکهو ویران شود روی سرم!