چرا تهران؟ یـا ماجرای رویایی که به واقعیت پیوست.
جایی در رمان سمفونی مردگان آیدین می گوید:« یک مملکت را نابود کرده اند که تهران را بسازند. پس چه بهتر که آدم برود آن جا و هرکار که بخواهد از آن جا شروع کند.» من آن روز دقیقا همین حس را داشتم. در تمام دوران دبیرستان هم همین حس را داشتم. در طول تمام شب هایی که بیدار می ماندم و درس می خواندم. در تمام ساعاتی که توی کلاس به درس معلم ها گوش می کردم. بعضی شب ها قبل از خواب پیش خواهرم رویاپردازی می کردم و می گفتم: ببین..من باید تهران قبول بشم ..باااید! و او بارها ازم پرسیده بود که : اگه تهران قبول نشی چی؟ و می گفتم: اصلا نمی خوام بهش فکر کنم. شاید باورتان نشود ولی من در 16 سالگی یک برگ پنجاه تومانی چسبانده بودم به آینه اتاقم و هر روز به عکس چاپ شده رویش نگاه می کردم! تهران شده بود خانه آمالم.
بعد از اینکه رتبه ها اعلان شد کمی امیدم را از دست داده بودم. این اواخر که انگار مطمئن بودم دانشگاه مازندران قبول می شوم! هر روز می نشستم با خودم فکر می کردم که دانشگاه مازندران هم خیلی خوب است. تازه بین کلاس ها هم اگر بیکار بودم از در پشتی دانشگاه می زنم و می روم لب ساحل. میم هم میگفت که یکی از پنجره های کتاب خانه اش رو به دریاست. چی از این بهتر؟ وقتی نتیجه آمد احساس می کردم همه چیز یک خواب است. باورم نمی شد که بالاخره شد آنچه که باید می شد! این روزها اولین جمله ای که همه اطرافیانم بهم می گویند این است: بالاخره رفتی تهران!
و حالا که به آرزوی چند ساله ام رسیده ام و حالا که باید بروم ، درونم حسی ست سراسر نگرانی ، سراسر تشویش. من کسی بودم که شب هایی را تا صبح دعا کرده بودم که فقط خوابگاهی بشوم و حالا از خوابگاهی شدن می ترسم. از دلتنگی می ترسم. از دوری و هزار چیز دیگر. توی خانواده محدود نبودم. همیشه به اندازه ی خودم آزادی داشتم. بیشتر از این هم نمی خواستم. مادرم همیشه سعی داشته بچه های مستقلی بار بیاورد. و در این مسئله فکر می کنم روی دخترانش حتی تاکید بیشتری هم داشته اما اینکه درباره من چه قدر موفق بوده را نمی دانم! از همه این ها که بگذریم میخواهم یک چیزی را یواشکی بهتان بگویم. من می ترسم بروم تهران و آن کاخ آرزویی که در طی این سال ها خشت خشت توی سرم ساخته بودم ، یکهو ویران شود روی سرم!