در کلاسو باز می کنم و با یه لبخند اول صبحی که نشون بده مثلا من خیلی سحرخیز و شادم می گم: سلام! استاد سرشو میاره بالا و برخلاف همیشه که خیلی گرم برخورد میکنه ، فقط با بهت نگام میکنه! یه لحظه احساس کردم اصلا منو نشناخته ، باخودم فکر میکنم آخه لباس جدیدم نپوشیدم که منو نشناسه!! دیرم که نکردم، پس چرا اینطوری نگام می کنه؟! آروم میگم: صبح به خیر! یهو از بهت درمیاد و میگه:«امروز دوشنبه س!» وا میرم و طبق معمولِ اینجور موقعیت ها شروع میکنم به خندیدن! میگه: «کجای کاری خوابالو؟!! چرا امروز اومدی؟» ولی من خوابالو نبودم فقط پدرعزیزم گمراهم کرد. دیشب خودمو خفه کردم به همه میگم فردا چند شنبه س؟ بابام میگه:«فردا سه شنبه س! برو زود بخواب که صبح کلاس داری!» حالا من همینطوری ایستادم و میخندم ، یکی از شاگردا اشاره میکنه به منو با تعجب به استاد میگه: چه خوش حالم هس! خوش حال؟!! خانم این خنده های عصبیه! هیچی دیگه استاد هم خیلی محترمانه گفت که امروز کلاس خط دارن و به طور غیرمستقیم اشاره کرد برو و فردا شریف بیار! وقتی رسیدم خونه دود از سرم بلند می شد!