امشب فهمیدم تنها چیزی که می تواند اندکی من را از این فکر و خیال های لعنتی که مثل موریانه دارند مخم را می خورند ، رها کند ، کتاب خواندن است. این را درست زمانی فهمیدم که زل زده بودم به صفحه اصلی کامپیوتر و دستم را بی هدف روی موس حرکت می دادم و می خواستم یک جوری خودم را سرگرم کنم اما هیچ چیز برایم جذاب نبود. بلاگفا برایم وبلاگ بروز شده ای نداشت ، اندک گروه های تلگرامی ام پیامی نداشتند ، اینستا را هم که خیلی وقت است خط زده ام. اول و آخرش می ماند اهنگ گوش کردن که هر چه فکر کردم دلم نخواست هیچ کدام از آهنگ هایم را بشنوم. همه شان تکراری شده اند. خیلی تکراری. آخرش یکی دو آهنگ فرانسوی گوش کردم و دوباره برگشتم به اتاقم و روی تخت دراز کشیدم و کتابم را گرفتم دستم. تا وقتی که خواهرم نمی آمد توی اتاق و برق را خاموش نمی کرد می توانستم در تنهایی و با آرامش برای خودم کتاب بخوانم. خداراشکر امشب زود نیامد توی اتاق. کتاب را باز کردم و غرق شدم توی داستان و جمله ها و کلماتش. اشکم مثل جوی باریکی از کنار چشمم روانه شده بود روی گونه ام ، برای خیس نشدن بالشتم یک دستمال برداشتم و جوی که به خروش میافتاد ، دستمال را می بردم زیر عینک و چشمم را خشک می کردم. خودم هم نفهمیدم این اشک ها گریه بود یا یک آبریزش چشم معمولی که حاصل خیره شدن زیاد به کلمات است. اتفاقی که از کودکی هنگام مشق نوشتن برایم می افتاد_همان موقعی که هنوز عینکی نشده بودم_ و بزرگتر که شدم هنگام کتاب خواندن. مسخره است که آدم فرق گریه و یک اشک بی خاصیت را نتواند تشخیص بدهد اما مسئله مهمی هم نبود، خودم را درگیرش نکردم و باز مشغول کتابم شدم. انقدر خواندم و خواندم و خواندم که چشم هایم به دو دو افتاده بود. یک جاهایی چشم هایم را می بستم تا کمی آرام بگیرد و کلمات تار دوباره واضح شوند. می دانید غرق داستان شدن یک جورهایی شبیه مستی است. آدم را از دنیای واقعی اش فارغ می کند. این فراغت را دوست دارم و اینقدر به خواندن و غرق شدن ادامه می دهم که بیافتم توی گرداب داستان. گرداب داستان آن جایی ست که اگر چشم ها رو به کور شدن هم برود ، اگر تمام کلمات را دوتا ببینی باز هم به خواندن ادامه می دهی. گرداب داستان همان جایی ست که اگر خودت هم بخواهی نمی توانی از این دریایی که با پای خودت آمده ای تویش ، بیرون بروی. درست وسط گرداب بودم که خواهرم آمد توی اتاق و برق را خاموش کرد! انگشت سبابه ام را گذاشتم لای کتاب و آمدم توی هال و روی کاناپه دراز کشیدم و دوباره کتاب را باز کردم. اینقدر به خواندن ادامه دادم تا از گرداب نجات پیدا کردم و تازه یادم آمدم که فردا صبح کلاس دارم و آرام آرام خودم را جمع و جور کردم و کتاب را بستم و به دنیای واقعی برگشتم.