دو ساعت تمام بیدار بودم و در سکوت خیره شده بودم به سفیدی دیوار کنار تختم. انقدر فکر کردم که مغزم دارد منفجر میشود. چه قدر همه چیز پیچده شده ، مثل کلافی که سرش ناپیداست...