نشسته ام روی یکی از پله های حیاط. در هوای دم کرده شمال و نسیم هایی که گاه گاه می وزند و میتوانم دلم را بهشان خوش کنم. زیر سایه درخت زیتونی که توی باغچه کوچه کاشته شده اما سایه برگ هایش به حیاط هم می رسد. عربی میخوانم. لغت حفظ می کنم. صدای نوه های عمو بزرگه از خانه رو به رویی می آید. مشغول بازی توی حیاط شان هستند. هرچند وقت یکبار صدای یکی از دخترعمو ها بلند می شود که لباستان را کثیف نکنید ، آب بازی نکنید ، حیاط را گلی نکنید! بچه ها میخندند و باشه های کشیده می گویند. چند لحظه ساکت می شوند و دوباره شروع می کنند به بازی کردن و خندیدن و دنبال هم دوییدن. چه قدر دلم میخواهد باهاشان بازی میکردم. چه قدر دلم می خواهد بین شان بودم و بی دغدغه قهقهه های بلند سر میدادم.