تبدیل شده ام به یک موجود بی خاصیت که نه درس میخواند و نه تفریح میکند. صبح ها تا ساعت 11 میخوابم. یعنی در واقع هرشب آلارم گوشی را روی هفت صبح تنظیم می کنم ، هفت صبح بیدار می شوم ، گوشی را خاموش می کنم و دوباره می خوابم. البته باز هم نه تا یازده! این بین چند بار بیدار می شوم اما حوصله پایین آمدن از تخت را ندارم و دوباره خودم را میزنم به خواب. حتی ممکن است یک ساعت همینطوری زل بزنم به دیوار رو به رویم که بیست سانت با صورتم فاصله دارد و غرق فکر و خیال شوم. فکر و خیالی که هیچ انسجامی ندارد. خیالات پراکنده و مشوش. مادرم می گوید: درسم نمی خونی ، مهمونم نمیذاری دعوت کنم! داد میزنم که من امتحان نهایی دارم ، یک ماه مونده تا کنکور. اصلا من درس هم نخونم تو نباید مهمون دعوت کنی! و بعد یک حس دیکتاتوری طور بهم دست می دهد! مادرم زیرلب غرغر می کند و من از آشپزخانه می ایم بیرون. مدام خوابم می آید. بعد از ظهرها روی کاناپه روبه روی تلویزون دراز می کشم و بی هدف تلویزیون را روشن میکنم. فکر اما جای دیگریست. گاهی هم وسط این زل زدن های بی هدف به تلویزیون و فکر و خیال ها چرت های عصرگاهی کوتاهی میزنم. این روزها کمتر سمت میز کوچکم میروم. کتاب ها همانطور پخش و پلا دورش ریخته و حتی حوصله مرتب کردنشان را هم ندارم. این روزها کاناپه را به تشکچه ای که کنار همان میز کوچک است و رویش درس میخواندم ترجیح میدهم. و دراز کشیدن و خوابیدن را هم به درس خواندن! دیشب به برادرم گفتم : کاش همین جمعه کنکور داشتیم. دیگه از همینی که هستم راضی ام. هرچی شد ، شد. خسته شدم. گفت: آره از یه جایی به بعد آدم سیر نزولی پیدا میکنه. و من دست چپم را بردم بالا و با یک حالت حماسی فریاد زد: آآررره اگه من بهمن کنکور میدادم ، کولاااک میکردم! بعد او یک چیزی گفت که همه خندیدیم. یادم نیست چی گفت اما داشت مسخره ام می کرد! امروز بعدازظهر کتاب را گرفتم دستم دوتا کلمه بخوانم سمت چپ سرم شروع کرد به تیر کشیدن ، از کاناپه عزیزم بلند شدم ، سرم گیج رفت. باز سردرد های لعنتی ام شروع شده. هوا که گرم می شود ، بیشتر خودنمایی میکنند. دوباره دراز کشیدم ، کتاب را گرفتم جلوی صورتم ، دو تا کلمه خواندم و خوابم برد. از همان چرت های کوتاه عصرگاهی! نمی دانم چه مرگم شده ولی بد مرگی ست لعنتی! دیگر حالم دارد از خودم و این زندگی بهم میخورد. می دانم...میدانم چه قدر دغدغه های یک کنکوری میتواند کسل کننده و غرغر هایش تکراری باشد. اما مسئله من فقط کنکور نیست ، مسئله های دیگری بوده و هست که مدت هاست آزارم میدهند و این روزها این کنکور لعنتی هم بهشان اضافه شده و مثل موریانه دارد مخم را میخورد. ذهنم سخت پریشان است. و شاید هم جسمم.