ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدم. موبایلم خاموش شده بود ، شارژر را وصل کردم و به محض روشن شدن موبایل دیدم یک پیام از زهرا دارم با این مضمون :

«رحما خیلی ذوق داشتم باید بت میگفتم تا فردا دووم نمیاوردم :) امروز رفتم پیش داییم کاملا اتفاقی بعد یهو گفت بریم پیش روناک_یکی از کتاب فروش های شهرمان_ حالا من انکار اون اصرار. رفتم گفت دو تا کتاب بگیر من گفتم یکی ، زبان اصلی «میوه خارجی» و گرفتم با «خاما» رو خودش زورم کرد. دارم بال در میارم زبان اصلی و بگو. وای خواهر خاما هم حذف کن از لیست من دارم دیگه»

پیام را ساعت دوازده و نیم فرستاده بود و من ساعت چهار صبح داشتم به این فکر می کردم که خدا یک دایی مثل دایی جانِ زهرا نصیب ما کند!