در لحظات پایانی سال نود و شش مادرم یهو هوس کرد که برای لحظه تحویل سال بریم امام زاده. ما هم تند تند لباس پوشیدیم و ده دقیقه مونده به تحویل سال حرکت کردیم. تو راه گفتم حداقل رادیو ماشین رو روشن کنین. کسی توجه نکرد. چند دقیقه بعد دوباره گفتم بابا اون رادیو رو روشن کنین! بالاخره برادرم رادیو رو روشن کرد ، صدای تیک تاک میومد و چند لحظه بعد هم صدای توپ امام زاده رو شنیدیم. و اینگونه بود که سال نود و هفت رو تو ماشین آغاز کردیم.

عیدتون مبارک :)