یک کانتیر گوشه حیاط مدرسه مان هست که بهش می گوییم بوفه. مستخدم مدرسه اول هر زنگ در کانتینر را باز می کند و بچه ها به صورت گله ای به طرفش هجوم می برند و از سر و کول همدیگر بالا می روند تا بتوانند یک ساندویچ بخرند. هیچ کدامشان هم علاقه ای به صف بستن ندارند. کلا شاید ده- پانزده نفر جمع شده باشند اما انقدر همهمه و بی نظمی ( همان وحشی بازی! ) دارند که ممکن است کل زنگ را توی جمعیت لهیده شوی و آخر نتوانی یک کیک کوچک بخری!

« ح » هیچ وقت به جمعیت نزدیک نمی شود. همیشه انقدر می ایستد تا خلوت شود. آنقدر خلوت که مثلا به جز او فقط دو نفر دیگر آنجا باشند. بارها دیده ام که موقعیت داشته و نوبتش بوده و جلو نرفته. نه اینکه خودش نخواسته ، یکی امده جایش را گرفته. بهش میگویم : خب پنج متر عقب تر می ایستی چطوری میخوای خرید کنی؟ تا کی میخوای صبر کنی؟! میگوید: ولش کن .. حوصله ندارم ، سختمه برم جلو.

 من اینطور وحشی بازی ها را قبول ندارم. در واقع متنفرم از اینجور رفتارها. از بی نظمی و بی فرهنگی. تا به حال صدبار هم به بچه ها گفته ام  مثل آدم صف ببندید که کارتان زود تر راه بیوفتد اما خب هیچ وقت هیچ کس من و حرفم را آدم حساب نکرد! خب حالا من بیایم برای اینها صف ببندم؟ کسی را هل نمی دهم ، جای کسی را نمی گیرم اما سعی می کنم نوبت خودم را حفظ کنم ، نگذارم حقم ضایع شود. میدانید من فکر می کنم توی دنیایی که همه گرگ اند،تو اگر می خواهی خوب هم باشی بهتر است یک گرگ باشعور باشی تا یک بره احمق!