در همان حال که درِ آپارتمان را باز می‌کردم به این فکر افتادم که خود نیکا به هیچکس ‌و هیچ‌چیز شبیه نیست، و اینکه اگر من به او نگاه می‌کنم و او به نظرم یک اثر هنری در حد کمال می‌رسد راز این قضیه در او نیست، بلکه در من است که چنین چیزی به نظرم می‌آید. همه زیبایی‌هایی که به چشم من می‌آیند در حقیقت در قلب من نهفته‌اند، زیرا آن دیاپازونی که من همه چیز را با نُت وصف‌ناشدنی آن می‌سنجم در قلب من نهفته است.

+ «رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید»