امروز سر کلاس ادبیات که داستان «بوی جوی مولیان» را می خواندیم یکهو دلم خواست یک رودکی بود که می نشست روبه رویم و برایم چنگ می زد و با صدای خوش بوی جوی مولیان می خواند. کاملا ناگهانی دلم این را خواسته بود و البته قطعا من همچون نصربن احمد پس از اتمام شعر پا به رهنه سوار بر اسب نشده و آن مکان را ترک نمیگفتم بلکه همانجا نشسته و بارها و بارها به آوای دلنشین چنگ گوش می سپردم.