کیف جادویی
مغازه قوانین خاصی داشت. قانونش هم این بود که من و خواهرم که دو سالی از من بزرگ تر بود باید در طول روز کارهای خوب انجام می دادیم تا بتوانیم از آن مغازه خرید کنیم. هروقت کار خوبی انجام میدادیم پدرم با ژست خاصی میگفت برو مغازه رو بیار و ما با شوق وصف ناپذیر می رفتیم کیف بزرگ را کشان کشان می اوردیم و پدر خیلی آرام و با حوصله رمزش را می زد و بعد درش را باز میکرد. در کیف که باز می شد خوراکی های رنگی رنگی به ما چشمک می زدند و ما می توانستیم از بین آن ها یکی را انتخاب کنیم.
آن موقع ها اینطور نبود که بچه ها شکلات میوه ای را قبول نداشته باشند و فقط با شکلات کاکائو راضی شوند. آن موقع ها ما با یک خوراکی معمولی کلی ذوق می کردیم. ما برای یک خوراکی معمولی کلی کار خوب انجام می دادیم. حتی برای پیدا کردن خوراکی ها نقشه می کشیدیم. آن زمان ها خوراکی ها ارزشش بیش تر بود. دوست داشتنی تر بودند. اصلا بچه ها هم خوش ذوق تر بودند.