ما خانواده بچه دوستی بودیم. اما تا چند سال پیش توی خانواده خودمان که هیچ ، توی فامیل هم بچه کوچک نداشتیم. از همین رو مامان هر چند وقت یکبار از مسجد که می امد یا از توی کوچه که رد می شد ، بچه همسایه ای یا آشنایی دور را بغل میکرد و می اورد خانه و داد می زد: «بچه ها بیایین...یه بچه آوردم!» و ما هر کدام از اتاق هایمان می آمدیم بیرون و بچه را دوره میکردیم و آخر هم با هولولولو هایی که برای خندیدن بچه میگفتیم گریه اش را در می اوردیم!

از وقتی خواهرزاده ام به دنیا امد مامان این عادتش را ترک کرده بود اما امشب که از مسجد بر میگشت از توی ایفون دیدم که باز یک بچه توی بغلش گرفته. همان طور که در را باز می کردم داد زدم: « شکیبا...باز مامان یه بچه بیریخت و بغل کرده آورده!» و بعد باهم خندیدیم. اما مامان همین که در اتاق را باز کرد، با هیجان گفت: « این بچه رو ببینین...من هروقت میبینمش یاد بچگی های شکیبا می افتم!!»

در آن لحظه واقعا حرفی برای گفتن نداشم. بچه واقعا از آن بیریخت بامزه ها بود. از آن عروسک زشت هایی که دلت می خواهد لپش را گاز بگیری. پس بلند خندیدم و برای بیان هولولولو های همیشگی به طرفش رفتم.