پدر: اینجوری که نمیشه ، هردفعه نمره عینک داره میره بالاتر ،...همین طوری پیش بره که تا سال دیگه باید عینک ته استکانی بزنی...اره عینک ته استکانی میزنی بعد میری تو خیابون مسخره ت می کنن..ای بابا یه بچه خوبم داشتیم که اینطوری شد....

توی ماشین نشسته ایم. من سرم را تکیه داده ام به پشت صندلی پدر و سکوت می کنم. همیشه همین است ، من مقصرم. انگار من خوشم می آید!