زوج جوانی که ساعت هشت یکی از شب های سرد دی ماه از طلافروشی بیرون آمدند، ما بودیم. به محض اینکه در ماشین نشستیم جعبه های مخملی قرمز رنگ را گشودیم و با ذوق خیره شدیم به حلقه های طلا سفید ظریفی که سه نگین کوچک کج روی‌شان می‌درخشید. ما که چند ماه زودتر از ازدواج مان حلقه های مان را خریدیم زیرا در این کشور سر موعد مقرر معنایی ندارد و مدام باید عجله کنی تا عقب نیافتی. تا دیر نشود. تو گویی با هر دم و باز دم در این کشور دارد دیر می‌شود برای رسیدن به خواسته هایت. دیر و دور.

زوج جوانی که تصمیم گرفتند با تخفیفی که از آقای طلافروش گرفتند خودشان را به یک شام مفصل مهمان کنند ما بودیم. ما که در بحبوحه ی سال چهارصد و یک آشنا شدیم و حالا در بحبوحه‌ای دیگر قصد ازدواج کردیم. ما دوتا از هزاران جوان معمولی ایرانی که طعم آسانی را نچشیده ایم اما طعم عشق را چشیده‌ایم.

در زیر نور ملایم و گرم کافه خیره می‌شوم به چشم‌هایش. به تک تک اجزای چهره‌اش. به لبخند‌ش. به دندان‌هایش. نمی‌داند در سرم چه می‌گذرد. نمی‌داند هربار به کافه‌ای می‌رویم که نوری گرم و ملایم دارد، خیره‌ می‌شوم به چهره‌اش و اولین دیدارمان را به یاد می‌آورم. اولین باری که خنده‌هایش را دیدم و برق چشمانش را زیر نوری گرم و ملایم‌. او نمیداند که برق چشمانش چه شعله‌ای در دلم بر پا می‌کند.

به او نگاه می‌کنم. به شانه‌هایش. سینه اش. دست هایش. و شبی را به یاد می‌آورم که بی پرسشی آغوشش را برای گریستنم گشود. من خسته بودم و او نپرسید از چه. بی چون و چرا پناهم شده بود. به او نگاه می‌کنم که همچنان پناه است، یار است و جان.

زوج جوانی که از سوز این روزهای سرد و سهمگین و غبارآلود به آغوش هم پناه می‌‌برند و از تکیه به شانه‌های یکدیگر همچنان استوارند، ماییم.