روز عجیبی بود.
پی ام اس. افسردگی. کمردرد. اتفاقات بد امروز. سرباز کردن یک زخم قدیمی. بیرون رفتن با لباس نامناسب و سرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ کرد و باعث شد ساعت ها با سوییشرت و شال و دستکش و جوراب پشمی زیر پتو بمانم تا خونم از انجماد دربیاید. تمرین های ریاضی که باید نوشته شوند. وسایلی که باید جمع شوند. کوله ای که باید بسته شود اما حوصله اش نیست. حال و هوای امشب هیچ شبیه به شب قبل از سفر نیست. سفر بی خبری که میخواهم در آن خانواده ام را سوپرایز کنم. سفری که تا همین دیشب برایش کلی ذوق داشتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۷ ساعت 0:4 توسط رحما (rohama)
|