امروز قرار بود میم و شوهرش بیایند تهران ، صبح می رفتند جایی و غروب هم برمیگشتند خانه. بعدازظهر چند ساعتی می توانستم ببینمشان. تجریش منتظرم بودند. بعد از کلاس با مترو خودم را بهشان رساندم و وقتی در ماشین را باز کردم دیدم شین هم توی ماشین نشسته! وقتی دیدمشان تازه فهمیدم که چه قدر دلتنگشان بودم. رفتیم دربند. ناهار را همانجا خوردیم و چند ساعتی پیش هم بودیم و برگشتیم. دلم نمی خواست برگردم خوابگاه. دلم می خواست یکراست باهاشان می رفتم خانه. درست همان وقتی که می خواستم از ماشین پیاده شوم،یک آهنگ شیش و هشتی پلی شد که خواننده مرتب می گوید:«تو جاده ی شمالم ..تو جاده ی شمالم» خواننده میخواند و من بیشتر دلم می گرفت. وقتی برگشتم خوابگاه به جای آنکه شاد باشم بیشتر از هر روز دیگری دلتنگ بودم. دلتنگی هم اتفاق عجیبی ست.