چند روایت کوتاه از یک روح سرگردان
شب است. توی یک خانه ییلاقی دور هم جمع شده ایم. یک سفر یکی دو روزه. بعضی ها را می شناسم و بعضی را هم نه. همه توی اتاق اند و فقط من توی بالکن دراز کشیده ام. نمی دانم هوا سرد می شود یا پشه ها حمله می کنند که تشکم را میکشم و می برم توی اتاق. یکی از دخترها از دختر نوجوانی می پرسد او هم فردا آزمون زبان دارد؟ دختر چند لحظه خیره خیره نگاه مان میکند و ناگهات بغض می کند و رویش را می کند طرف دیوار. صورتش شبیه پانزده ساله ها بود بلند که شد فهمیدیم ده سال بیش تر ندارد! بلند که شد حتی صورتش هم بچگانه شد! صبح می روم سر آزمون. توی حیاط پسرعمویم را میبینم. همان که زبانش خوب است. همان که رتبه اش در کنکور زبان پانصد شده. اما در شمایل کودکی اش! در همان لباسی که ده سال پیش با آن می امد توی کوچه تا بازی کنیم. با صدای زیر بچگانه اش سلام می کند و می دود و از جلوی چشمم ناپدید می شود. از بین جمعیت همان دخترک ده ساله دیشبی را می بینم. او هم آمده آزمون بدهد! این بار چهره اش خیلی بچه تر شده. حتی صورت سبزه و چشم های مشکی اش تبدیل شده به صورتی سفید و چشم های درشت سبز. اما خودش است. مطمئنم. از نگاهش میفهمم. یکهو می افتم وسط یک جمعیت هراسان و نگران. می گویند دختر بچه ای مادرش را گم کرده. می گویند حالش بد است ، آب بیاورید ، آب! فروشنده ای از یخچال سوپرمارکتش بطری کوچک آبی بر میدارد و می دود سمت دخترک. من هم میدوم. دخترکی افتاده توی چاله ای که بی شباهت به قبر نیست و مادرش را صدا میزند. خاک ها را چنگ می زند و ضجه می زند. صورتش را می اورد بالا لب هایش خونی ست ، چانه اش هم. زهرا ایستاده کنارش و به حال زارش گریه میکند. من هم به گریه می افتم. مرد فروشنده می آید و با آب صورت دختر را می شوید. فکر می کنم آب سرد اذیتش نمی کند؟
توی سالن آزمونم. اما انگار دیگر آزمونی در کار نیست. توی کلاس ها درس می دهند. وارد یکی از کلاس ها می شوم ارام روی یکی از صندلی ها می نشینم. معلم وارد می شود. یکی از هم کلاسی هایم است! دارم فکر می کنم این کی معلم شده؟! ریاضی تدریس میکند و من میدانم که این کلاس، کلاس من نیست اما دلم میخواهد بنشینم ، دلم میخواهد به عنوان مهمان توی آن کلاس باشم. ناگهان انگشت اشاره اش را می گیرد به طرفم و می گوید: خانم شما که رشتت ریاضی نیست! از تیپ و قیافت معلومه رشتت نقاشیه! برو بیرون..زود! حالم ازش بهم میخورد ،با اخم میگویم: رشته من نقاشی نیست! ولی می رم بیرون. او هم نمی دانست رشته من انسانی ست. مثل خیلی های دیگر! به لباس هایم نگاه میکنم. به تیپ و قیافه ام! شلوار گشاد ، مانتو رنگی رنگی ، یک شال باز و موهای بلند پرپشتی که بیرون ریخته است. موهای پف دار مشکی که رویش پر از گیره های رنگی ست. مشکی؟ دختری که آنجا بود من نبودم ، حتی صورتش به لاغری صورت من نبود. اما خودم بودم. روح من توی آن جسم بود. توی کلاس های دیگر هم گشتی زدم. چند آشنای دیگر هم دیدم. همه معتقد بودند که رشته من نقاشی ست. اما رشته من نقاشی نبود! با دیدن یک تخته شاستی بزرگ توی دستم و گیره های رنگی روی مو هایم به این نتیجه رسیده بودند؟
از خواب می پرم اما هنوز نه علی را پیدا کرده ام ، نه راه خروج را. از خواب می پرم بی آنکه بدانم مادر دخترکی که خون گریه می کرد کجاست. از خواب می پرم در حالیکه که هنوز کلاسم را پیدا نکرده ام و هنوز نتوانسته ام به کسی ثابت کنم که من نقاشی نمی خوانم! از خواب می پرم و زل می زنم به سیاهی. دهانم خشک شده اینقدر که با دهان نفس کشیده ام. گلویم به حدی خشک است که به سرفه می افتم و تازه می فهمم چرا توی فیلم ها کنار هر تختی یک پارچ آب می گذارند! می روم آب میخورم و دوباره بر می گردم توی رخت خواب. فکر میکنم. فکرها امانم را بریده اند. فکر میکنم اگر بخوابم به آرامش می رسم؟ اگر بخوابم این تپش وحشی قلبم آرام می گیرد؟ خواب ها آرامشم را گرفته اند! دیگر به چه چیز می شود پناه برد؟ برای خلاصی از از نورها ، صدا ها و سردردها به چه پناه ببرم؟ مثل کودکی که مادرش را از دست داده ، کنج آرامشم را از دست دادم. دلم میخواهد وقتی میخوابم تاریکی باشد و تاریکی. سکوت مطلق. هیچ فکری نباشد. اما روحم آرام نمی گیرد. مدام پرواز میکند ، از رویا به رویایی دیگر. اینقدر این طرف و آن طرف می رود که آدم گه گیجه می گیرد! دلش میخواهد بالا بیاورد از این سفرهای های بی سرو ته. آرامش کوتاهم فقط لحظه ایست که این روح دیوانه برمی گردد به جسم اصلی اش و با نفس های تند و کوتاه از خواب می پرم. درست همان نقطه ای که از یک دنیای سورئال لعنتی برمی گردم به یک دنیای رئال لعنتی!