باز ماندهها
فائزه میگوید: میدانم مینویسی اما به خاطر کمالگراییات منتشر نمیکنی.
میگویم: نه. حقیقتا خیلی وقت است چیزی نمینویسم و به همین خاطر حس میکنم از خودم دور شده ام.
نمینویسم اما هر از گاهی میایم اینجا و سرکی میکشم. عجیب است. بیشترتان هستید و نیستید. هر چند وقت میایید پستی میگذارید و میخواهید ببینید برای سلامتان در این خانه متروکه پاسخی هست یا نه. و همین که پاسخی میابید خیالتان راحت میشود و میروید تا مدتی دیگر.
انگار چیزی در همه ما مشترک است و آن این است که نمیتوانیم از اینجا دل بکنیم. اینجا همان خانه خاک گرفتهایست که دیگر به درد زندگی نمیخورد اما انقدر خاطره در خودش جای داده که کسی نمیتواند فراموشش کند.
شبکههای اجتماعی جدید میآیند، نسل های جدید میآیند، بلاگفا به فراموشی سپرده میشود و ما میمانیم و خاطراتمان. شاید هم همین حالا این اتفاق افتاده. ما ماندهایم و این دفتر خاطرات جمعی.