از صبح تا حالا زیر پتو کنار بخار دراز کشیدم. انگار آنفولانزا گرفتم. آنفولانزا نگرفتم انقدر درازکشیدم و سرمو بردم زیر پتو و گرمم شد و لرز کردم جسمم داره باور می‌کنه که مریضی چیزی هستم.

رفیقی نبود که بریم بیرون، رفیقی نبود که باهاش حرف بزنم. خودم با خودم حرف زدم. صدام داشت یادم می‌رفت. نیم ساعت با خودم حرف زدم.

سرم درد می‌کنه. انقدر که دراز کشیدم. 

امشب تولد میمه. حوصله هیچی ندارم دیگه. چرا اینطوری شدم من؟

نگم گه تو این زندگی؟ باشه، نمی‌گم.