فکر کنم دارم اشتباه می زنم! امروز سومین روز باشگام بود و من دارم از کمر درد میمیرم. درد عضلانی نه! کمردرد. به مربی گفتم گفت لابد موقع استفاده از دستگاه ها درست نمی ایستی به کمرت فشار اومده. از صبح کلا سرحال نبودم. هروقتم که سرحال نیستم خدا یه حال اساسی بهم میده که قشنگ روزم تکمیل شه. داشتم می رفتم باشگاه تو راه نمیدونم چی شد یهو پییییس چرخ عقب دوچرخه م پنچر شد :/ حالا خوبه نزدیکه باشگاه بودم. ولی تو راه برگشت دیگه خیلی زور داشت خسته و کوفته با کمر درد دار باید تا خونه دوچرخه رو دستم میگرفتم با خودم می اوردم. داشتم بر می گشتم تو راه یکی از پیرمردای محله رو دیدم که با دوچرخه ش داشت میرفت. از اون پیرمرد خوشتیپ با کلاسا. از بچگی که از همه پیرمردای محله که می نشستن جلو مغازه شونو زل میزدن به ادما بدم میومد، از این خوشم میومد. تمرکز کرده بودم و با دهن نیمه باز و ابرو های تو هم رفته خیره شده بودم بهش و داشتم فکر میکردم به گذر زمان و اینکه چه قدر پیرتر شده نسبت به قبل که یهو از کنارم که داشت رد میشد گفت بپر بالا بچه! منظورش این بود که سوار دوچرخه ت شو دیگه. یهو خندم گرفت گفتم پنچره. خندید گفت ای باباا و رفت. الانم با کمز درد دار دراز کشیدم رو تختم و پسرچه کنارمه و داره پول خردای تو دستشو می شمره. هر یه سکه ای رو که می ذاره کنار اسم وسیله ای که میخواد باهاش بخره رو میگه. یک ماشین کنترلی قرمز، دو ماشین کنترلی زرد، سه ماشین کنترلی سیاه پلیسی، چهار ماشین خنگال، پنج ماشین بنگال...