یک شروع بد و یک پایان خوب
صبح با صدای پدرم بیدار شدم که میگفت: ساعت پنجه!!...فکر کردم از عمد ساعت را اشتباه می گوید که زود تر بلند شوم ، سریع صفحه گوشی را نگاه کردم اما خشکم زدم. واقعا ساعت پنج بود. هول شده بودیم نمی دانستیم چکار کنیم. حتما رفته بودند و این تراژدی غم انگیزی بود ، فوق العاده غم انگیز برای ما که از مدت ها قبل برنامه ریزی کرده بودیم. زنگ زدیم به لیدر و گفت که شماره مان را نداشته که زنگ بزند ، منتظر مانده اند و دیدند نیامدیم رفتند.
هاج و واج مانده بودیم که یکهو دایی ام _ که از قضا بعد مدت ها شب خوابیدن را خانه ما مانده بود_ گفت خب اگه نزدیک ان من می رسونمتون. دوباره تماس گرفتیم ، خیلی هم دور نشده بودند میشد بهشان رسید. گفتند که برایمان صبر میکنند. با سرعتی که از ما بعید بود شش لا لباسمان را سریع پوشیدیم و راه افتادیم. و دایی جانی که معمولا سرعتش از بیستا بالاتر نمیرود ، سرعتش به صد وده تا رسیده بود! خلاصه وقتی اتوبوس را دیدیم انگار که جان دوباره بهمان داده بودند.
وقتی رسیدیم از دیدن آن همه سفیدی داشتم دیوانه می شدم. البته هوا هم کمی بازیش گرفته بود دیگر برف نمی بارید. بوران بود. دانه های ریز برف به صورتمان سیلی میزد و اغلب بچه ها طاقت نمی آوردند و بعد از گرفتن چند عکس برمی گشتند پایین اما ما انقدر لباس پوشیده بودیم که ان وسط گرم مان هم شده بود! بعد از پیست رفتیم جایی دورتر ، زیر یک پل آتش روشن کردیم و روی یک حصیر یخ زده غذا خوردیم.
سخت بود ، سرد بود ، دو تا جوراب هایم خیس شده بود ، پا هایم ذوق ذوق می کرد ، صورتم از سوز سرما می سوخت اما خوب بود. برای منی که چنین برفی را فقط توی فیلم ها دیده بودم خیلی خوب بود. اصلا جا های مختلف را دیدن خوب است. من دیدن ندیده ها را دوست دارم. هیجان و گردش های یک روزه را هم.