همپا
ایستادم پشت شیشه فروشگاه و شهر رو نگاه میکنم، دوتا دختر روی نیمکت پیادهرو نشستن، یه سری کیسه بغلشونه و دارن پول میشمرن. انگار از خرید برگشتن.
میدونی چند وقته با یه دوست نرفتم پیاده روی؟ از این پیاده روی هایی که چند ساعت قدم میزنین و وسطاش میشینی رو نیمکت های پارک یا پیادهرو ها و حرف میزنین، از این پیاده روی هایی که وسطش خرید میکنین و تا آخر راه هی وسیله ای که خریدین رو از پلاستیکش درمیارین نگاه میکنین و ذوق میکنین، از این پیادهروی هایی که تهش تا حد مرگ گرسنه میشین و میرین یه فست فودی و مثل گاو میخورین. مثلا پیتزا با قارچ سوخاری. یا یه ساندویچ غول. آخ که چه قدر دلم قدم زدن میخواد. قدم زدن با یه همراه. یه همراه که از اول مسیر تا آخرش انقدر حرف بزنم که مغزش تیلیت شه.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 0:21 توسط رحما (rohama)
|